Translate

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه


نوروزتان فرخنده باد


فردایتان روشن


خورشید زندگی تان رخشان
دلهایتان شاد
و سرزمین تان سرسبز و آباد و آزاد

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

مشکلات جامعۀ روشنفکری


فرهاد عرفانیمزدک



پیش از آنکه بخواهم وارد بحث شوم، مایلم تعریف، یا بهتر بگویم، برداشت خود را از مفهوم روشنفکر، ابراز کنم. در اینصورت جائی برای سوءتفاهمات بعدی باقی نخواهد ماند و در چهار چوب این مقاله، همه خواهیم دانست که از دیدگاه این قلم، روشنفکر کیست؟


روشنفکر از دید نویسندۀ این سطور کسی است که وظیفه روشنگری و هدایت نظری جامعه، بر اساس مترقی ترین، پیشروترین، انسانی ترین و جدید ترین دستاوردهای انسان در هر دوره تاریخی را بر عهده دارد.
این وظیفه، در درجۀ اول، وظیفه ای وجدانی است، که یک فرد، بر اساس عبور از مراحل آگاهی و خود آگاهی، احساس کرده، و بر عهده می گیرد.
اینکه یک روشنفکر از چه وسیله ای برای پیشبرد کار خود بهره می برد، و یا اینکه شخصی و مستقل عمل می کند، و یا وابسته به یک تشکیلات سیاسی، و یا سیاسی است، امری است که در درجۀ دوم اهمیت قرار دارد، و نمی توان برای آن دستورالعمل صادر کرد. روشنفکر باید در انتخاب شیوۀ عمل خود آزاد باشد و استقلال او زیر سوال نرود.
با تعریف فوق، در همین ابتدا، ما همۀ آنانی را که در حوزۀ تفکر ایده آلیستی، خود را بعنوان روشنفکر معرفی می کنند، از دایرۀ تعریف روشنفکر بیرون گذاشته ایم، چرا که مفهوم روشنفکری و ماهیت زمینی آن، با آونگ بودن میان زمین و آسمان و پیروی از موهومات، آشکارا در تعارض است!


روشنفکر در جامعه زندگی می کند و متأثر از عوامل رشد در هر جامعۀ معین است. بنابراین، جدا از خصیصه های فردی، ( این خصیصه ها نیز عمومأ ریشۀ اجتماعی دارند )، چه بخواهد و چه نخواهد، فرزند عوامل تأثیر گذار محیط پیرامون خویش است. هر چه شعاع دایرۀ محیط زندگی بلندتر باشد، به همان نسبت، افق و منظر دید روشنفکر، نسبت به وظیفه ای که بر عهده دارد، گسترده تر و فراختر است. بنابر این، روشنفکر، خیلی ساده، می تواند روشنفکری روستائی و شبانی باشد و یا در سطح منطقه ای و ملی بیاندیشد، یا جهانی فکر کند و یا همۀ اینها را پشت سر گذاشته و به بشریت و سرنوشت او و هستی بیاندیشد.

بنابر آنچه ذکر شد، یک روشنفکر، متأثر از سطح رشد سیاسی، اقتصادی، علمی و فرهنگی جامعه است. از تاریخ معینی تغذیه می شود، امکانات مشخصی دارد و توان و افق دید او، با سیر و سطح تحولات تاریخی، رابطۀ مستقیم دارد. آرمانهای روشنفکران نیز، خارج از چهار چوب فوق الذکر، شکل نمی گیرد؛ هر کس بقدر فهمش – فهمید مدعا را!

اگر قبول کنیم که فهم مطلق وجود ندارد! همچنین قبول خواهیم کرد که فهم روشنفکری، مشروط به عوامل فراوان تأثیر گذار پیرامون اوست و آرمانهائی هم که جستجو می کند، مطابق با همین عوامل است.

جامعۀ روشنفکری ایران، از تاریخی بس طولانی برخوردار است. به جرأت می توان گفت اولین روشنفکران و روشنگران بشری، از درون این جامعه ( ایران ) برخاسته اند. علت آن نیز روشن است. نظر به اینکه منشأ اولین مدنیتهای شکل گرفته بشری، فلات ایران بوده است، طبیعتأ اولین نحله های فکری نیز، محصول همین مدنیتها می بایست بوده باشد. آئین های میترائیسم و زرتشت و تاریخچۀ هزاران سالۀ آنها و تأثیرات شگرفی که بر زندگی بشر داشته اند نیز، موٌید همین نظر است. بر همین اساس هم هست که پیشقراولان تجدد و تحول و اصلاح جامعه، بر اساس الگوهای انسانی نیز، از درون همین جامعه بر می خیزند. زرتشت و مانی و مزدک، نتیجۀ درخشان همین مدنیت هستند و انعکاس سطح رشد جامعۀ آن روزی ما!

روند فوق، تا پیش از حملۀ مسلمانان به ایران، با فراز و نشیب اندکی، هماره تداوم داشته است، روشنفکران و نخبگان، عمومأ بعنوان وجدان آگاه اجتماع، امر پیشبرد روشنگری و اعتلای سطح مدنیت و آزادی انسان را بر عهده داشته اند. حملۀ مسلمانان به ایران، خللی بزرگ و شکافی عمیق در این روند ایجاد می کند که تا امروز، هنوز ترمیم نیافته است. این تهاجم مرگبار و ویرانگر، بنیان و ساختار جامعۀ ایران را فرو می پاشد و محصول هزاران سا ل مدنیت و اندیشه ورزی در وجوه مختلف را با خاک، یکسان می کند.
پس از سلطۀ مسلمانان و قبایل وحشی شبه جزیرۀ عربستان بر ایران، نظر به اینکه تفکر بدوی و عقب ماندۀ قبیله ای، هیچ سنخیتی با مدنیت و تفکر مدنی و علوم و فنون و هنر پیشرو نداشت، وجود چنین پدیده ها و حاملان آن ( اندیشمندان و روشنفکران ) را برنمی تافت، از اینرو، بجای اینکه خود را با مدنیت تسلط یافته، هماهنگ کند، تلاش کرد تا با نابودی همۀ آثار آن مدنیت، جامعۀ جدید را بشکل خود در آورد. بعبارتی، تاریخ را حداقل برای دو هزار سال به پس راند. از این پس تا سه قرن، روند تأثیر روشنفکران بر جامعۀ ایران، روندی همراه با اعوجاج، پراکنده، کم تأثیر و کم توان است.

مسلمان وحشی شبه جزیرۀ عربستان، از دین جدید، فقط « قتلو فی سبیل الله » را می فهمید! از سوئی به چپاول مشغول بود و از سوی دیگر به قلع و قمع مردمان سرزمین فتح شده. شدت سرکوب و قتل عام مردم ایران، و میزان خشونت در این سه قرن به حدی بود که، معدود اندیشمندان روشنگر، چاره ای ندیدند جز اینکه نیات و افکار و آرمانهای روشنفکری خود را، به قالب تفکر عقب افتاده جدید، ریخته، این عقیدۀ جدید را، رنگ و لعابی ببخشند، بلکه از این رهگذر، بتوانند به حیات روشنگرانه خود ادامه دهند. پیشتازان چنین حرکتی، کسانی بودند همچون منصور حلاج، ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، ابن مقفع، زکریای رازی، ابن سینا، ابوریحان بیرونی، دقیقی توسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، حکیم عمر خیام نیشابوری، احمد غزالی، عین القضات همدانی،... و تعدادی دیگر از بزرگان عصیان عرفان ایرانی.

اما همین چشمۀ کم توان ولی زلال، با تداوم تسلط ترکان غزنوی و سلجوقی و سپس تهاجم مغول، بکلی خشکید و بتدریج، مرداب عرفان اسلامی، که معجونی سرگیجه آور از عالم هپروت، بعلاوۀ رگه های چسناله های برخاسته از ضعف و خفت و ذلت تسلیم شدگان به سرنوشت آسما نی بود، بر جامعۀ روشنفکری ایران پس از قرن پنجم حاکم شد. از این پس تا عصر مشروطه، بجز خط سرخی که نشان از تداوم زیر زمینی اندیشه های ایرانی باقیمانده از اعصار پیش از اسلام دارد، یعنی عصیانهای پیاپی حروفیان و نقطویان و قرمطیان و باطنیه و سربداران و امثالهم، و پیشگامان اعجوبه ای همچون حسن صباح، حکیم ناصر خسرو قبادیانی، سعدی، حافظ ، فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی و...، هیچ نشانی از وجود یک جریان روشنفکری قدرتمند و تعیین کننده و بنیانگذار و ساختار ساز و اندیشه پرداز، نمی بینیم .

بخصوص پس از سلطۀ ترکان صفوی، که نقطۀ آغاز به لجن کشیدن کامل جامعۀ ایران و در گرداب خرافات فرو بردن آنست، تا سیطرۀ ترکان قجر، که ارتباط ایران و ایرانی، با گذشته اش، بطور کامل قطع می شود، و جامعه در نکبت و عقب ماندگی غرق می گردد، روند نابودی جامعۀ روشنفکری ایران، کامل می شود.
با پیدا شدن طلایه های نهضت بزرگ مشروطه، در واقع پس از هشتصد سال، حرکت احیای جنبش روشنفکری و روشنگری نیز، حیاتی دوباره می یابد. حیاتی که پیش از آنکه نتیجۀ تطور و تأمل و رشد جامعه باشد، متأثر از عوامل بیرونی، و بخصوص اوج گیری انقلاب صنعتی، و اعتلای نظام سرمایه، و پیشتازی علوم، در زمینه های مختلف، در غرب است.
قائم مقام، امیر کبیر، میرزا ملکم خان، میرزا آقا خان کرمانی، آخوند زاده و بسیاری دیگر از شخصیتهای فرهنگی، سیاسی و علمی کشور در این دوران، با مشاهدۀ درۀ عمیق بین جامعۀ ایران قجر زده، با جوامع رو به پیشرفت، هر یک، بر آن شدند تا با سبک و سیاق و توان و امکانات خود، جامعۀ ایستا را تکانی داده، بلکه ملت را از خواب طولانی چند صد ساله بیدار کنند.
طبیعتأ این تلاشها منجر به شکست می شد! چرا که بافت و ساخت جامعه، چه از منظر سیاسی و چه اقتصادی و فرهنگی، ویرانتر از آن بود که با تلاشهای فردی نخبگان بتواند ترمیم یابد و یا بنیان بنائی گذاشته شود. با اینحال این تلاشها، در نسل پس از خود، تا حدی ثمر داد و توانست موجی ایجاد کند که بر آمد این موج، جنبش مشروطه و پیدایش نخبگان تجدد خواه بود.

روشنفکران مشروطه، نظر به اینکه متکی به پشتوانه ای تاریخی و مدرن نبودند و ارتباطشان با تاریخ میهنشان، در طی هزارۀ گذشته قطع شده بود، بالاجبار روی به ایده ها و افکار و مکتبها و جنبشهای نوین غرب آوردند. در این مسیر، عده ای را اعتقاد بر این بود که باید نعل به نعل، از مدنیت غرب پیروی و الگو برداری کرد و عده ای دیگر را عقیده، باز گشت به کیستی ایرانی و بازگشت به عظمت ایران پیش از تسلط اعراب بود. فرصت اندک بود و کار – بسیار!..

در راه روشنگری، خطرهای فراوان شد و افراد و نخبگان بسیاری نیز، جان بر سر احیای عظمت ایران گذاشتند، اما جریان سومی نیز وجود داشت که جنبش روشنگری و روشنفکری نوین را تهدید می کرد و در راه پیشرفت آن سنگ می انداخت! این جریان سوم، دستگاه روحانیت بود که در طی هزارۀ گذشته، از سوئی اسباب تداوم تسلط تفکر عربی بود، و از سوی دیگر، بزرگترین دشمن روشنگری و جنبشهای روشنفکرانه و تجدد خواه!
روحانیت، تداوم حیات خود را، در تداوم نظام استبدادی و حاکمیت اشرافیت زمینداران و اربابان و صاحبان سرمایه و تجار، می یافت و بر این اساس، دشمن سر سخت هر گونه تغییر جدی در نظام موجود بود. مخالفتهائی نیز که گاهگاهی از طرف این دستگاه با نیروهای استعماری صورت می پذیرفت، جنبۀ ضد استعماری و ملی نداشت، بلکه جنبۀ ارتجاعی و مخالفت باشکل گیری مدنیتهای جدید داشت.


تصور روحانیت این بود که با ایجاد ارتباطات نوین بین ایران و جوامع پیشرفته غرب، بساط مال اندوزی و کلاشی و مفتخوری و تحمیق توده ها برچیده شده، دکان ایشان تعطیل می شود. هم از اینرو بود که با شکل گیری نظام جدید آموزش سراسری، آزادی زنان از قیود مردسالارانه، شکل گیری تشکلات سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، مردمسالاری و حق رأی و ایجاد مجلس مقننه، صنعتی شدن کشور، بر چیده شدن بازار سنتی و شکل گیری تجارت مدرن، نابودی نظام زمینداری و بسیاری دیگر از ایده ها و افکار ترقیخواهانه مخالفت می کرد و طبیعی بود که دشمن سرسخت کسانی باشد که این عقاید را بمیان مردم می بردند، یعنی روشنفکران!
اینچنین است که دستگاه روحانیت شیعه، هماره در طی جنبش مشروطه و در یکصد سال گذشته، همچون هزارۀ پیش از آن، بزرگترین دشمن و مانع روشنگری و روشنفکران بوده است. بیاد آوریم که فتوای قتل تمامی بزرگان اندیشه و هنر و روشنگری در هزار سال گذشته، توسط روحانیت صادر شده و کمتر اندیشمند و دانشمندی را می توان سراغ گرفت که فرمان قتل او و حکم تفکیر وی از طرف روحانیون صادر نشده باشد!


و اما به بحث اصلی باز گردیم؛ گفتیم که جنبش روشنگری و روشنفکری ایران در عصر مشروطه، بدلیل قطع ارتباط تاریخی خود با گذشته از سوئی، و از طرف دیگر، پیشرفت شگرف غرب در حوزه های صنعت و علوم و سیاست، مجبور شد، خود را تقریبأ تمام و کمال، در اختیار تفکرات جدید قرار دهد. عرصۀ مباحث روشنگری ایران در ایندوره، انباشته بود از ایده های لیبرالیستی، مارکسیستی، سوسیال دمکراسی و...، کتابهای بسیاری ترجمه و روانۀ بازار فکری ایران شد. اساسأ نهضتی بوجود آمد بنام نهضت ترجمه!! اگرچه این حرکت در ابتدا، حرکتی طبیعی و لازم و واجب بود، اما بدلیل تلاطمات سیاسی و تداوم استبداد، در ادامه، منجر به پیدایش جنبش روشنگری ملی و پیدایش مکاتبی و نظراتی منطبق با وضعیت جامعۀ ایران، نشد، و در تمامی صد سال گذشته، در همان شکل ابتدائی خود باقی ماند. البته بوده اند کسانیکه لزوم حرکتی ملی در احیای خود باوری نظری را مطرح کرده و تا حدی در اینراه گام برداشته اند، اما آنچه عملأ پیش برده شده، همان تقلید نظری بوده است که پیشتر بدان اشاره شد.

مشکلات جامعۀ روشنفکری در حال حاضر!

اولین و بزرگترین مشکل جامعۀ روشنفکری ایران، بیسوادی است!
بجز حزب توده که ساختار آن بر اساس ساختار مدرن احزاب اروپائی شکل گرفته و کادرهای آن حداقل برای سه نسل در مدارس و مکتبهای سیاسی اتحاد شوروی و اروپای شرقی آموزش دیده اند ( به معایب اینموضوع نیز در ادامه خواهیم پرداخت )، تقریبأ تمامی رهبران احزاب ایرانی، نخبگان و روشنفکران و نویسندگان و شعرا و اندیشمندان منفرد و مستقل، از یک درد مشترک رنج می برند. این درد مشترک همانگونه که ذکر شد، بیسوادی است!

روشنفکران ما، غوره نشده، مویز می شوند! این دوستان، کتاب نمی خوانند، به تعبیر دیگر، فرهنگ کتابخوانی ندارند و اساسأ اینگونه تربیت نشده اند که مطالعه کتاب، جزئی از زندگی روزمره شان باشد. برای تربیت و رشد فکری خود، برنامه ندارند. بدنبال منابع اصیل و دست اول فکری نیستند. حاضر نیستند برای رسیدن به اهداف فکری خود، دچار زحمت شوند! جزم اندیش و متعصب هستند و آنچه را باور کرده اند، آیۀ آسمانی می دانند... اعتماد بنفس ندارند و همواره در حال نشخوار افکار دیگرانند. بیگانه باورند! و هر اثر ترجمه شده ای را وحی منزل می پندارند. بدون تحقیق، ایده ها و افکار را می پذیرند. ساده لوح و زود باورند! همۀ این عوامل، رویهم، منجر به فقر اطلاعاتی می شود، اگر چه روشنفکر، دارای محفوظات فراوان و چند عنوان دکترا و پروفسور باشد...

نهضت ترجمه باعث شد که روشنفکر ایرانی، همواره بدنبال لقمۀ آماده باشد و چون در معرض سرکوب مدام قرار داشت و درجۀ اعتماد بنفس خود را از دست داده بود و از سوی دیگر، پیشرفتهای سریع جوامع اروپائی و غربی را ملاحظه می کرد، چنین پنداشت که هر آنچه در آنسوست، درست است و هر آنچه از آنسو می آید، دارای اعتبار!
خودباختگی و وجود رسوبات عمیق و سنگین تفکرات خرافی – مذهبی، باعث شد که روشنفکر ایرانی، هر مکتب و تفکری را هم پذیرفت، به آن رنگ و لعاب مذهبی و قشری بزند و با تعصب بر آن پای فشارد؛ اگر لیبرال شد، لیبرالیسم اقتصادی را پذیرفت ولی لیبرالیسم سیاسی را دور انداخت! اگر مارکسیست شد، سانترالیسم را قبول کرد، اما دمکراسی آنرا کنار گذاشت و آنرا با مهملات مذهبی و تعصبات قشری، که هیچ سنخیتی با مارکسیسم نداشتند، در هم آمیخت، و از این تفکر، شیر بی یال و دم و اشکمی ساخت که خود مارکس را هم فراری می داد! آنها هم که مانند توده ایها، این تفکر را از منابع اصلی آموختند، بجای بکار گیری متدولوژی آن، ایدئولوژی آن را همچون بافته های قرآن، آیات آسمانی پنداشتند و بر تطبیق نعل به نعل آن بر جامعۀ ایران بر آمدند و این تفکر را که مدعی تغییر جهان بود، اسباب تثبیت جزمیت کردند!


نهضت ترجمه، که همچنان ادامه دارد!!!!!!!!! باعث شد که کلمات، علاوه بر تغییر شکل، تغییر ماهیت هم بدهند! و روشنفکر ما، بجای مقایسه و یا سنجش آراء و عقاید و واژه ها ومعانی آنها با جامعۀ ایران، تلاش کند جامعۀ ایران را با این آراء و واژه ها تطبیق دهد! آنهم آنگونه که خود فهمیده بود، نه آنگونه که این پدیده ها در واقعیت وجودی خود، موجود بودند!
با این حساب، روشنفکر ما، هرگز از مرحلۀ محفوظات، گذر نکرد و به مرحلۀ معلومات نرسید. شد ضبط صوتی که اصوات بیگانه را تکرار می کند، آنهم نه در طول موج طبیعی خود، بلکه آنچنان زیر که شنیده نشود، یا آنچنان بم، که گوش را کر کند!


دومین مشکل بزرگ جامعۀ روشنفکری ما، عدم تعیین تکلیف قطعی با مذهب است.

جهان بینی مذهبی، هنوز هم حاکم بر تفکر چپ ترین چپهای ماست. ذهن گرائی، مطلق گرائی، یکسو نگری، تعصب و قشریت، سنت گرائی، عوامگرائی، اسطوره باوری... و خصائص مشابه، که همگی از شاخصه های یک جهان بینی مذهبی است، حاکم بر تفکر روشنفکر ایرانی است، آنچنانکه همواره مانع رسیدن وی به تحلیل درست از موقعیت خویش و شکل برونرفت از وضعیت حاکم می شود و بقولی: « تعادل تشخیص خود را از دست می دهد ».
در چنین وضعیتی است که دیگر، نشانی از فیلسوف و نظریه پرداز و نخبه و رهبر فکری، در جامعۀ روشنفکری نمی یابیم، ولی تا دلتان بخواهد مدعیان بیسواد و مقلد و گنده گو وجود دارد، که با غرغره کردن واژه های بیگانه و ریاکاری چندش آور و مزخرفات تهوع آور دست ساز بیگانه، در عرصۀ فرهنگی – سیاسی کشور جولان می دهند.

در این جامعه، دیگر نه از خیام و فردوسی و حافظ خبری هست، نه از آقاخان کرمانی و کسروی و ارانی. در حالیکه جامعه بزرگ هفتاد میلیونی این مملکت، با پشتوانه فرهنگی تاریخی چند هزار ساله، در فضاحت بر پاشده توسط دین فروشان، در حال غرق شدن است، جنبش روشنفکری ما حتی قادر به تولید یک رونوشت کمرنگ از ولتر هم نبوده است!
اینرا با قطعیت باید گفت که تا جامعۀ روشنفکری ما به نقد ریشه ای رابطۀ خود با تاریخ پس از تهاجم مسلمانان عرب و تفکر تحمیلی آنان، ننشیند و تکلیف خود را با عزت تحقیر شده و حکمت برباد رفته عقلی، روشن نکند، هرگز نخواهد توانست راهی به روشنائی و روشنگری حقیقی باز کند!

سومین مشکل بزرگ جامعۀ روشنفکری ما، خودزَنی و خود کهتر بینی است.

استبداد و سرکوب دائمی، تحقیر مدام، نبودِ امکانات، قطع ارتباط نسلها، نابودی منابع اصلی و اصیل و مستندات علمی و تاریخی، جنگ روانی یکسویه از جانب بیگانگان و تبلیغ گسترده برای ایشان، همه و همه، منجر به ایجاد فضائی شده است که روشنفکر ایرانی، از سوئی به خود کهتر بینی، بیگانه پرستی، خودباختگی و فرومایگی بغلتد، و از سوی دیگر به خود زنی بپردازد!
ما را به آنجا رسانده اند که دشمنان تاریخی خود را ستایش می کنیم. فرهنگ و هویت و تاریخ خود را تحقیر می کنیم و نادیده می گیریم و میراث گرانقدر خود را، به دست خود، نابود می کنیم.
از سوئی، اراذل و اوباش را برخود حاکم کرده، به ایشان، باج و عزت ومقام می دهیم، و از سوی دیگر، در برابر بیگانگان، خویش را تحقیر می کنیم و تملق می گوئیم. از خود بیگانگی و فرومایگی، از فرزندان کوروش و داریوش و آریوبرزن و مزدک و بابک و نادر و ستارخان...، نسلی را بوجود آورده، که علیه اجداد خود، کتاب و فیلم تولید می کند، و به ستایش قاتلین فرزندان این ملت، و نابود کنندگان تاریخ و هویت این مردم می نشیند!! نسلی که به وطن فروشی افتخار می کند، و اساسأ، خود به بزرگترین دشمن مملکت و مردم خویش تبدیل شده است!
در چنین فضائی است که روشنفکر ایرانی، پیش از هر چیز، باید اول، برادری اش را ثابت کند! او باید پیش از هر چیز، واژه های عزت، شرف، غیرت، هویت، آدمیت و انسانیت، عشق به مردم و میهن و کیستی ملی را دوباره برای خود معنا کند، و باز هم پیش از هر چیز، نشان دهد و اثبات کند که از زیر بوته به عمل نیامده است! نه تخم عرب است، نه نوالۀ ترک و مغول!!، و فرزند این آب و خاک، و پروردۀ فرهنگ سترگ و تاریخ افتخار آمیز آنست.

او باید بفهمد که ایران خانۀ اوست، و ملت ایران، خواهر و برادر و پدر و مادر او! و وظیفۀ وی بعنوان روشنفکر، احساس مسئولیت در قبال این خانه و هویت و هستی ساکنان آنست.
او باید درک کند که کسی که هموطنان خود را دوست نداشته باشد و نسبت به سرنوشت آنها احساس مسئولیت نکند، هرگز در برابر دیگر مردمان، در سرزمینهای دیگر، و کل بشر نیز، احساس تعهد نخواهد کرد.
او باید بفهمد که عشق به میهن و به مردم خود، هیچ تعارضی با بشر دوستی و انسانگرائی و احساس مسئولیت در قبال دیگر مردمان و سرزمینهای بیگانه، ندارد، و آنکس که خانه و خانوادۀ خود را دوست می دارد و بدان عشق می ورزد، طبیعتأ دارای این خصیصه نیز هست که آنچه را برای خود و خانه اش و خانواده اش می خواهد، برای دیگران نیز آرزو کند.
روشنفکر ما باید دوران خطیری که در آن قرار گرفته را درک کند و بفهمد که هموطنانش به او نیاز دارند، و او وظیفه دارد، پیش از هر چیز، به مصالح و منافع و آینده و خوشبختی و آزادی ایشان بیاندیشد، و اگر چراغی را بر می افروزد، در جهت روشن کردن راه تاریک آینده باشد.
تلاشهای او باید منجر به وحدت و یگانگی و همبستگی، افزایش عشق و علاقه و دوستی، بالا رفتن سطح آگاهی، ارتقاء احساس مسئولیت و احساس وظیفه نسبت به خود و دیگران و میهن، و در نهایت یاری رساندن به هر وسیله، در جهت آزادی و حاکمیت عقل و خرد و انسانیت بر جامعه، شود. اینهمه، با خود کهتر بینی و خود زنی و پاشیدن بذر نفرت و بیگانه ستائی و خود محوری و خود خواهی بدست نمی آید، و اساسأ چنین فردی، با هر سطح سواد و موقعیت و شهرت و مسئولیت، علاوه بر اینکه روشنفکر نیست، که بطریق اولی، حتی آدم هم نیست!


چهارمین مشکل بزرگ جامعۀ روشنفکری ایران، عدم ارتباط روشنفکر با مردم است.
یکی از بزرگترین معایب جامعۀ روشنفکری ما، جدائی روشنفکر از توده های مردم و جدا کردن حساب خود از دیگران است. این جدائی، در دهه های اخیر، بسیار عمیقتر احساس می شود. تصور عده ای از ایشان چنین است که نخبگان، تافتۀ جدابافته هستند و بدلیل اندک سواد اضافه نسبت به مردم عادی، این حق برای ایشان محفوظ است که حساب خود را از دیگران جدا کنند، صاحب حق و موقعیت و احترام ویژه شوند و حتی فخر فروخته، مردم را عوام فرض کرده، ایشان را لایق ناهنجاریهای موجود بدانند! این نخوت چندش آور، اکثرأ، آدمهای توخالی، بی مایه و عقده ای و بی هویت را شامل می شود.

بالاتر رفتن سطح آگاهی، اگر واقعأ آگاهی و معلومات باشد، باید لزومأ منجر به فروتنی، خردگرائی، متانت، نوع دوستی، مهربانی و فداکاری و احساس وظیفه و مسئولیت بیشتر شود. اگر ادعای روشنفکری، در تعارض با خصائص فوق باشد، طبیعتأ جائی از کار دچار مشکل است. یا آن فرد به خود و دیگران دروغ می گوید، و یا اینکه بواقع، به سطحی از آگاهی و خود آگاهی که لازمۀ روشنفکری است، ارتقاء نیافته است.
جامعه و مردم باید به نقد کشیده شوند، اما هیچ احدی حق ندارد در مقام تحقیر جامعه و مردم بر آید! روشنفکر، همواره باید درکی واقعی از موقعیت مردم خود، و ناهنجاریهای موجود داشته باشد، و بجای بزیر تیغ کشیدن مظلوم، به محاکمۀ ظالم بپردازد.
او وظیفه دارد رفیق منتقد مردم، و چراغ راهنمای ایشان باشد، و همواره خود را بخشی از همین جامعه و همین مردم بداند. فضیلت روشنفکری، لباسی نیست که بر هر تنی دوخته شود، و تنها از گذر عشق به مردم، جامعه و سرنوشت آن بدست می آید. بنابر این، ادعای روشنفکری، ادعای کوچکی نیست، و از طریق تلاش برای دانستن، ارتقاء سطح آگاهی، احساس مسئولیت، و پایبندی به بیان حقیقت، بدست می آید.


با همۀ آنچه آمد، باید اذعان کرد که جامعۀ روشنفکری ایران، روشنگریها و فداکاریهای بسیاری انجام داده است، و همواره در سخت ترین شرائط ممکن کار کرده است، و ارزشهای کار او، قابل مقایسه با قشر نخبۀ نشسته در دانشگاهها و محافل روشنفکری غرب نیست.
جامعۀ روشنفکری ایران، با همۀ معایبی که برای آن بر شمردیم، با توجه به امکاناتی که در اختیار داشته، تلاش کرده است به وظائف خود عمل کند. امید آنستکه روشنفکران ما، با فائق آمدن بر نواقص موجود، قادر باشند بار دیگر، همچون پیشقراولان جامعۀ مدنی خود در هزاره های گذشته، جنیش احیای خرد محوری، روشن بینی، انسانگرائی و ارتقاء فضیلتهای اخلاقی را به پیش برند و ملت ایران را رهنما به جامعه ای آزاد، متمدن، انسانی و اخلاقی باشند.
همۀ ما باید ایمان بیاوریم که در نبرد با تاریکی، نیاز به ایمان متکی بر آگاهی داریم. باید تلاش کنیم که در این راه، یار و یاور یکدیگر باشیم، و اجازه ندهیم تعصبات فرقه ای، تفاوتهای ظاهری، خود فریبی و خودخواهی و تلاش دشمنان ملت ایران، که در لباس دوست به ما نزدیک می شوند، مانع وحدت و یگانگی ما، در نبرد برای آزادی و خوشبختی ملتمان شود!
20-7-1388