Translate

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

ملیت اندیشمندان ایرانی




فرهاد عرفانی مزدک



اخیرآ دعاوی جدیدی پیرامون ملیت اندیشمندان، شعرا، ادبا و فلاسفه و دانشمندان ایرانی، در گوشه و کنار مطرح میشود که گاه حیرت انگیز بنظر میرسند! کار به جائی رسیده است که کسانیکه کوچکترین صلاحیتی در هیچ حوزۀ اندیشه ورزی ندارند، در رسانه ها و نشریات، به انتشار مطالبی (( گاه توهین آمیز )) در باب ملیت و تعلق ملی بزرگان اندیشهء ایران، اقدام می کنند.

البته این داستان، یعنی جعل تعلق ملی بزرگان ایرانی، از زمانی آغاز شده است که اندیشمندان ما، اغلب آثار خویش را به زبان عربی ارائه می کرده اند، بدانجهت که در زمان ایشان، زبان عربی، زبان « تحمیلی » تمامی مناطقی بحساب می آمده که تحت سیطرۀ اعراب بوده است، درست همانند اکنون که بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان در سطح جهان، از زبان انگلیسی بجهت انتشار هر چه گسترده تر عقاید و نظرات خویش سود می برند، اما این بحث خاص، که تعلق ملی اشخاصی که ملیت ایشان امری آشکار و اثبات شده است، نفی شده، و با جعل و فریب و نیرنگ و تاریخسازی و انواع و اقسام دروغ و حقه بازی، به پروندۀ تاریخی کشورهای تازه تأسیس ضمیمه شود، امری کاملأ جدید است و عمر آن به عمر دولت رئیس جمهور سابق آمریکا، آقای بوش، و همچنین طرح استعماری بریتانیای حقیر، مبنی بر فروپاشی فرهنگی ایران، و تغییر جغرافیایی سیاسی آن، قد می دهد!

بر اساس راهبرد فوق « همانگونه که پیشتر در مقالات متعدد بدان اشاره کرده ام » قرار است که در یک جریان زمانی نسبتأ طولانی؟! و بتدریج، با ملت سازی بر اساس ویژگیهای قومی و منطقه ای و عوامل فرهنگی و زبانی و مذهبی و تاریخسازی جعلی، کا ر را بدانجا رسانند که، از سوئی ملت ایران را از داشته ها، تهی ساخته، از سوی دیگر، مردم را بجان همدیگر انداخته، و در نهایت، با ایجاد کشمکشهای دائمی در منطقه، سیاست خود را پیش ببرند.

نکتۀ قابل ذکر و بسیار با اهمیت که باید مورد توجه مردم و روشنفکران ایرانی قرار گیرد اینستکه: نباید تصور شود با تغییر دولتها در آمریکا و انگلیس، این سیاستها کنار گذاشته شده است! بهیچوجه!! همانگونه که ذکر شد، این سیاست، سیاستی راهبردی است و با تغییر دولتها، منسوخ نمی شود، بلکه با شیوه های پخته تری، تا رسیدن به هدف، تداوم می یابد. اگر بخواهیم نمونه هائی از تلاشها و اقدامات صورت گرفته در این سالها را برشمریم، به اختصار، به موارد زیر می توانیم اشاره کنیم؛

1- کتمان هویت ایرانی اقوام، در پیش از تشکیل دولتهای ماد و هخامنشی، و تراشیدن تاریخهای جعلی برای این گروههای انسانی.

2- ایجاد شک و تردید در اصالت مدنی دوره های هخامنشی، اشکانی و ساسانی، و کتمان هویت و اصالت فرهنگی و ارزشی آنها.



3- نفی اصالت، استحکام و همچنین نقش شگرف زبان فارسی، در تداوم هویت مشترک ایرانی، از هزاره های پیش از میلاد تا امروز! و رو در رو قرار دادن گویشها و زبانهای محلی با آن.


4- نفی و ایجاد تردید در صحت و سلامت و درستی آئین های ایرانی، که هماره، همچون حلقه های اتصال، ایرانیان را در طی تاریخ متحد ساخته است.


5- آمیختن فرهنگ اصیل و تاریخی ایرانیان، با جهل و خرافه و رسوم غیر ایرانی و ارتجاعی .


6- جعل تعلق ملی و هویت اندیشمندان و بزرگان ایرانی، و نسبت دادن آنها به غیر ایرانیان و فرهنگهای بی ریشه و کشورهای تازه تأ سیس.


7- جایگزین کردن فرهنگ تسامح ایرانی، در مبحث اعتقادات و آراء و ادیان، با کشمکشها و تضادهای جعلی مذهبی و فرقه ای و آئینی .


8- بومی سازی فعالیتهای اجتماعی – سیاسی و فرهنگی، بجهت جلوگیری از در آمیختن قومیتها، و ایجاد موانع قومیتی برای پیشگیری از کسب هویت فراقومی و ملی این گروههای محلی.


9- تأکید برهویت و حقوق قومی – قبیله ای، بجای کسب هویت ملی و حقوق شهر وندی.


10- قلب مفاد کتب درسی در نظام آموزشی، کاهش کیفیت علمی، جعل تاریخ و نپرداختن به شاخصه های ملی و تاریخی، بجهت پرورش نسلی از جوانان ایرانی که فاقد هویت ملی و تاریخی باشند ( توسط عوامل مستقیم و غیر مستقیم در دستگاه حکومتی و آموزش و پرورش ).


11- حمایت گسترده مالی، تدارکاتی، اطلاعاتی و رسانه ای از گروهها و دسته های تجزیه طلب.
در این رابطه، کشورک هائی! همچون آران ( آذربایجان قلابی )، و همچنین: کانادا، سوئد و نروژ، ترکیه و آلمان، بسیار فعال هستند. سفارتها و عوامل فرهنگی کشورهای نامبرده، بعنوان واسطۀ اجرائی سیاستهای لندن و واشنگتن عمل می کنند.


12- گره زدن سرنوشت سیاسی ملت ایران، با معضلات و مشکلات منطقه هائی از جهان، که هیچ ارتباطی بر اساس منافع ملی، با منافع و مصالح ایرانیان ندارند.


با توجه به آنچه آمد، اکنون می توان درک کرد که جنجالهای صورت گرفته بر سر هویت ملی اندیشمندانی همچون مولانا جلال الدین، ابوریحان بیرونی، خوارزمی، زکریای رازی، نظامی، و دیگر بزرگان ایرانی، ریشه در کدام سیاستها دارد.

شاخصه های تعلق ملی بزرگان کدامند؟

اگر بخواهم خیلی مختصر به این شاخصه ها اشاره کنیم، می توانیم عواملی همچون؛ محل تولد و رشد و نمو این اندیشمندان، در زمان مورد نظر، و جغرافیای سیاسی وابسته به آن، تعلق قومی وملی و فرهنگی، تعلق زبانی ( بجهت خلق اکثریت آثار، و در نهایت، آنچه خود این بزرگان نسبت به تمایلات ملی و میهنی نشان داده اند، ذکر کرد. ناگفته نماند که همۀ این عوامل، با هم می توانند تعلق ملی را نشان دهند، نه فقط یک یا دو عامل!!!

بعنوان مثال، دانشمندی که در بغداد بدنیا آمده، به صرف اینکه در زمان مورد نظر، این منطقه تحت سیادت ایرانیان بوده، ایرانی نمی شود! بلکه باید از منظر قومی – زبانی و فرهنگی نیز به حوزۀ هویت ایرانی تعلق داشته باشد و یا برعکس، دانشمندی یا شاعری که اکنون محل تولد و یا مرگش در کشوری غیر از ایران است، به صرف تغییر جغرافیای سیاسی، به آن سرزمین تعلق نمی گیرد، بلکه همۀ عوامل فوق، باهم، شاخصۀ هویت وی می باشند.

آنچه در حال حاضر، بیشترین زمینه را برای سوء برداشت فراهم آورده، محل تولد افراد فوق الذکر از سوئی، و از سوی دیگر، وجود برخی آثار به زبانهائی غیر از زبان فارسی است ( اغلب عربی ).
مثلأ محل تولد مولانا، بلخ بوده است، و محل وفات وی قونیه، که اکنون بخشی از سرزمین ترکیه امروزی است. این خود محملی شده است تا ساکنین این دو منطقه، مدعی هویت وی، در تعلق به جغرافیای سیاسی کنونی باشند. در حالیکه، در زمان حیات مولانا، بلخ، یکی از شهرهای اصلی خراسان و ایران محسوب می شده است و در جغرافیای سیاسی نیز، خبری از ترکیه امروزی نبوده است، و امپراطوری عثمانی هم که بیست و هفت سال پس از مرگ مولوی بنیان گذاری شده است و در دوران حیات مولانا، ، گسترۀ وسیعی از سرزمینهای مختلف، با زبانها و قومیتهای گوناگون بوده، که بسیاری از اندیشمندان ( از جمله مولوی و خانواده اش )، در گریز از تهاجم مغولها، بدانجا رفته، و یا در آنجا جابجا شده اند.
بجز آثار مولانا، که اکثر آنها، و مهمترین آنها، بزبان فارسی نوین ( و نه حتی گویش دری! ) است، یک نگاه گذرا به محتوا، نوع نگرش و جهان بینی، سبک و سیاق ادبی و روحیات و فرهنگ منعکس شده در آثار وی، بخوبی و قاطعانه مؤید این نظر است که او شاعر، نویسنده و اندیشمندی ایرانی است که تمامی تاریخ اندیشه ورزی این سرزمین را در کارنامۀ خویش دارد.

شما در آثار مولوی، هیچ نشانی از جهان بینی محدود روستائی و یا قومی – قبیله ای و چوپانی و طوایف بیابانگرد و مهاجم ( همچون ترکان و مغولها ) را نمی یابید. اساسأ چنان فرهنگهائی، با آن پیشینۀ تهی از مدنیت و اندیشه ورزی، قادر نبوده اند که در دامان خود، خالق دیوان شمس تبریزی و مثنوی معنوی را بپرورانند.

جالب اینجاست که مولانا « خود »، در جای جای آثار، با بدویت، بربریت، تهاجم و غارت و خصایص حیوانی این طوایف، مرزبندی مشخص دارد و انسان را به اندیشه و عشق و محبت و انسانیت و عدم تعصب و قشریت فرا می خواند. اینموضوع در مورد افرادی همچون نظامی و رازی و ابن سینا و بیرونی و سعدی و دیگران نیز صدق می کند.

حقیقت اینستکه این بزرگان ایرانی، اساسأ مرزهای تفکر محدود نگر و منطقه ای را پشت سر گذاشته بوده اند، و به وجود انسانی، فارغ از تعلقات و تعصبات قومی – قبیله ای و حتی مذهبی می اندیشیده اند، و عظمت ایشان، درست بر همین اساس است.

این برای ایرانیان مایۀ مباهات است که بزرگی این اندیشمندان و آثار بجای مانده از ایشان، آنچنان است که گروههای بی پیشینه، یا بی هویت را، بر آن می دارد، که در کسب اعتبار و هویت، از ایشان استفاده نمایند، اما همزمان، بسیار غیر منصفانه است که هویت تثبیت شده ایرانی ایشان را، مورد تردید قرار دهند و آنها را به پروندۀ تهی خود الصاق نماند! و از اینطریق بخواهند برای خود آبرو و اعتبار و تاریخ مدنیت و اندیشه ورزی کسب کنند.

ریشۀ مشکل در کجاست؟


اگر دقت شود، موج بوجود آمده در عرصۀ غارت همه جانبۀ هویت ایرانی و شاخصه های آن، در دو – سه دهۀ اخیر، بلندی خاصی یافته است، و این نیست، جز، بی توجهی مسئولین حکومتی در ایران، که نسبت به حفظ و حراست از میراث فرهنگی و معنوی و مادی کشور، بی اعتناء بوده، و زمینه را برای سوء استفادۀ دشمنان تاریخی ملت ایران فراهم نموده اند. ایشان، بر اساس یک نگاه مطلق گرا و متعصب، که: هر آنکس مانند ما نیست، از ما نیست، اندیشمندان این سر زمین را هم بی نصیب از آسیب نگذاشته اند. آنها نخواسته اند که این بزرگان را به همانگونه که هستند، یعنی همۀ تفاوتهایشان با حاکمان امروزی، و افکار و سلیقه و آئین و مرام ایشان، بپذیرند، و آنها را بخشی از مجموعۀ سازندۀ هویت ایرانی بحساب آورند. هر کس را به بهانۀ تفاوتی که در مذهب، یا آئین، یا نگرش و جهان بینی، با آنها داشته است، از دایرۀ توجه، بیرون گذاشته اند. نتیجه این شده است که دیگرانی که به ارزش این گوهرهای ناب پی برده بوده اند، در پی تصاحب آنها بر آمده اند.

باید توجه داشت که نوع نگاه ما به تاریخ و شخصیتهای تاریخی، باید کاملآ متفاوت از برداشت های گوناگون امروزی ما باشد. باید بپذیریم که کسانی همچون خیام نیشابوری یا فردوسی یا زکریای رازی یا عین القضات همدانی و... دیگرانی همچون ایشان، بخشهای برجسته و اصلی تشکیل دهندۀ هویت ایرانی و ملی ما هستند. بی اعتنائی به ایشان و کنار گذاشتن آنها و حراست نکردن از این میراث گرانقدر، دقیقأ به معنی خودکشی ملی! است. به زبان ساده، یعنی به تاراج گذاردن هستی یک ملت و یک فرهنگ عظیم، که مدنیت امروزین بشر، بر شانه های آن استوار است.

این را با قطعیت می گویم، و بر این باورم که: هیچ مدنیتی و هیچ فرهنگی تا زمان حاضر، قادر به معرفی شخصیتهائی همچون حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکیم عمر خیام نیشابوری، زکریای رازی و سعدی و حافظ نبوده است!

تمامی افکار بزرگان اندیشۀ شرق و غرب، از یونان و هند باستان تا اروپای عهد نوزائی، و حتی تا امروز، همه، تنها بخشی کوچک از اندیشه های سترگ کسانی همچون فردوسی و خیام را منعکس می کنند! و درست بر همین اساس است که امروز شاهد برخوردهای نا متعارف در عرصۀ تعلق هویتی این افراد هستیم.

بر همۀ ایرانیان است که در گام اول، با شناخت این بزرگان و اندیشه هایشان، و در گام دوم، با پاسداری از تعلق ملی آنها، به حراست از هویت و کیستی خود بپردازند و به این بیاندیشند که ایرانی، معنائی بسیار فراتر از تعلق به یک حوزۀ جغرافیای سیاسی دارد، و گسترۀ آن، همۀ جهان اندیشه و انسانیت است...

18-1-1388