جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ه.ش.
ایران باید هسته ای شود!
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ه.ش.
از سکوت مردم بهراسید!
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ه.ش.
چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ ه.ش.
شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه.ش.
بزرگمردی رفت...
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
بیست و دوم اردیبهشت سال هزار و سیصد و نود و یک خیامی
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ ه.ش.
بازی جدید و صد البته کثیف بریتانیای حقیر
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ه.ش.
نوروز
هوا دلپذیر شد، گل از، خاک، بردمید
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیز خشم، که پیکار می کنند
به آنان که با قلم، تباهی و درد را،
به چشم جهانیان، پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ ه.ش.

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ ه.ش.

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ ه.ش.


به طالبان:
نوروز حرام نیست، شما حرامید!
فرهاد عرفانی - مزدک
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب، ابدالدهر، بماند
همیشه اعتقاد داشته و دارم که بزرگترین و اساسی ترین مشکل انسان، جهل و نادانی است. نادانی، مادر تمام رنجها و ناملایمات، و مانع اصلی خوشبختی انسان، و انسانی زیستن وی، بوده است و خواهد بود. نادانی، بزرگترین مانع انسان در دریافت واقعیت، تجزیه و تحلیل و ادراک آن، و رسیدن به حقیقت است. هم از اینروست که حافظ بزرگ می فرماید؛
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
این افسانه، چیزی نیست جز همان برداشتهای مبتنی بر تخیلات واهی از جهان پیرامون و حقیقت زندگی و وجود انسانی. همان که عقاید و مذاهب بیشماری را باعث شده، و دست و پای انسان را در غل و زنجیر سنن و آداب خرافی، چنان بسته، که زیستن، نه مایۀ شادی و شادمانی و خوشبختی، که بستر رنج کشیدن و عذاب و حقارت و ذلت، شده است.
*
راز ماندن و جاودانگی نوروز، در پایبندی به حقیقت حیات طبیعی و حیات انسانی است. نوروز، در تطابق با واقعیت عینی هستی، و دگرگونی های آن، و همچنین جایگاه انسان در این چرخه، بوجود آمده است، و درست به همین دلیل است که حیات آن، وابسته به پذیرش و یا عدم پذیرش انسان نیست و خارج از ارادۀ انسانی و بر اساس نظم طبیعی عمل می کند. هستی طبیعی، در نوروز، نومی شود، چه ما آنرا جشن بگیریم و پای بکوبیم، چه گل به سر کنیم و گریه سر دهیم! این دیگر به میزان عقل ما بستگی دارد که کدام را انتخاب کنیم؟ اگر نادان باشیم، به جنگ حقیقت زندگی می رویم و طبیعتأ چون قادر به مبارزه با این حقیقت نیستیم، جز اینکه خود را مضمحل کنیم، کاری از پیش نخواهیم برد، و اگر به این حقیقت آگاه باشیم، قدر و ارزش آنرا خواهیم فهمید، و از این فرصتی که حیات در اختیارمان قرار داده، حداکثر استفاده را خواهیم برد.
و اما شما ای طالبان!
شما که امروز در جهان، به نماد جهل و نادانی و جرم و جنایت، تبدیل شده اید!، گیرم که نوروز را حرام؟! اعلام کرده و نوروزیان را مجازات کردید، گیرم که مانع برگزاری مراسم نوروز و سرور و شادی مردم شدید، گیرم که آر پی جی های خود را به طرف خورشید اول فروردین گرفتید و شلیک کردید! با حرکت زمان و تغییر فصل چه می کنید؟ با سبز شدن دشتها و درختان چه می کنید؟ با در آمدن شکوفه ها و جاری شدن چشمه ها چه می کنید؟ با آواز پرندگان ( که از شما دستور نمی گیرند ) چه می کنید؟ گیرم که چرخیدن زمین و بر آمدن آفتاب را حرام اعلام کردید! با پایان این شب و رسیدن فردا چه می کنید؟!
آخر ای ابلهان!
شما که پیامبرتان هم نوروز را به رسمیت شناخته بود، با دیدگان پرسشگر او در روز قیامت چه می کنید؟!!!
گیرم که باور مرا باور ندارید، با باورهای خود، چه می کنید؟
اسفند 1390
شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ه.ش.
ننگ و نفرت بر ایران ستیزان!
اشاره به هشدار سالهای پیش اینجانب در رابطه با تخریب آثار باستانی
26آذر.هشدارجامعه باستان شناسی:تخريب بخشی از نقش برجسته بهرام دوم/ حراج اموال فرهنگی در سيستان و بلوچستان
ايسنا غارت محوطههاى سيستان و بلوچستان يادآور فاجعهى جيرفت است سرويس: ميراث فرهنگى «جامعهى باستانشناسى ايران» نسبت به بروز پديدهى نگرانكنندهاى در جنوب شرقى كشور كه يادآور فاجعهى جيرفت است و نيز تخريب بخشى از نقشبرجستهى بهرام دوم اظهار نگرانى كرد। به گزارش خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا)، در پايگاه اطلاعرسانى «جامعهى باستانشناسى ايران» يادداشتى دربارهى آنچه در هفتههاى اخير در حوزهى ميراث فرهنگى رخ داده، منتشر شده است। در ابتداى اين مطلب آمده است: هرچند وضعيت نگهدارى از ميراث فرهنگى بهطور کلى مناسب نيست و پيوسته اخبار تخريب محوطههاى باستانى و يادمانهاى تاريخى به گوش ميرسد، اما در چند روز اخير، دو خبر منتشر شده که سبب حيرت است. خبر نخست، تخريب بخشى از نقشبرجستهى بهرام دوم، شاهنشاه ساساني، در تنگ چوگان در بيشاپور است که با توجه به اخبار مشابه دربارهى تخريبها در غار شاپور نگرانکنندهتر ميشود. خبر دوم بازار داغ حراج و فروش اموال فرهنگى (سکههاى قديمى) ايران در جنوب شرق کشور در مسير مرزى ايران ـ افغانستان است. دلايل چندى وجود دارد که اين دو رويداد را بيش از پيش ناگوار ميکند. در ادامهى اين مطلب بيان شده است: از يک سو، مجموعهى تاريخى کلان و پراهميتى همچون بيشاپور و تنگ چوگان که جزو محوطههاى بزرگ و ملى محسوب ميشود، عرصه و حريم مصوب دارد و سازمان ميراث فرهنگى براى حفاظت از آن، پايگاهى دائمى در آنجا تأسيس کرده، قاعدتا بهطور ثابت توسط مأموران و نگاهبانان محافظت ميشود. در چنين شرايطى به آثار تاريخى ـ فرهنگى کشور چنين آسيبهايى ميرسد و سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى ناتوان از جلوگيرى است. اين رويداد حاکى از آن است که در سازماندهى يا برنامههاى کلان حفاظتى ميراث فرهنگى کشور مشکلات و نکاتى منفى وجود دارد که باعث ميشود آثار تاريخى ـ فرهنگى همچنان آسيبپذير باشند و مراجع ذيربط در برابر آسيبهاى احتمالى از اين دست ناتوان باشند. هرچند دلايل تخريب و آسيب به نقشبرجستهى بهرام دوم ناشناخته است و ممکن است از دلايل متعددى ناشى شده باشد، با اين حال و صرف نظر از چگونگى آن دلايل، هيچکدام نافى مسؤوليتها و وظايف قانونى سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى براى حفاظت از آثار تاريخى ـ فرهنگى نيستند، بويژه سازمان ميراث فرهنگى وظيفه دارد دلايل و عوامل تخريبها و آسيبها را بهطور کارشناسانه بررسى و مطالعه كند و در راستاى کاهش چنين تخريبهايى بکوشد. در ادامهى اين مطلب آمده است: از سوى ديگر، با پديدهى نگرانکنندهى ديگرى در جنوب شرقى کشور روبهرو هستيم که يادآور ماجراى جيرفت است و بالقوه ميتواند به فاجعهاى همچون جيرفت، که در يک دههى گذشته رخ داد، منجر شود. خريد و فروش آسان سکههاى تاريخى ايران در شهر «زرنگ» در افغانستان سبب شده که مردم فقير در مناطقى از استان سيستان و بلوچستان براى کسب درآمد از راه فروش سکه، به تخريب و غارت محوطههاى باستانى رو آورند که وديعه و ميراث فرهنگ بشرياند و بايد به بهترين شکل حفاظت شوند. اين ماجرا شباهت بسيارى به همان ماجراى اسفبارى دارد که يک دهه پيش در جيرفت شاهد آن بوديم و به يک سرافکندگى بزرگ منجر شد. سهولت خريد و فروش اشياى تاريخى ـ فرهنگى و از همه مهمتر، خروج آسان اين اشيا از مرزهاى قانونى و حفاظتشدهى کشور، نمايشگر اين واقعيت تلخ است که مراجع ذيربط از جمله نيروى انتظامى استان سيستان و بلوچستان و نيز سازمان ميراث فرهنگى از مسائل و اتفاقاتى بس مهم و فاجعهبار در پيرامون خود غافل هستند. سهلانگارى در زمينهى حفاظت از ميراث فرهنگى و بشرى ميتواند بار ديگر فاجعهى جيرفت را تکرار کند و فراگير شدن اين پديده ممکن است هزينههاى جبرانناپذير بسيارى را براى کشور به بار آورد. «جامعهى باستانشناسى ايران» در پايان از نهادهاى ذيربط، بويژه سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى خواسته است كه از تمام توان خود براى حفاظت اصولى از ميراث فرهنگى بهره گيرند تا مبادا دوباره شاهد فجايعى مانند غارت محوطههاى باستانى جيرفت باشيم.
26 آذر 1390
26آذر.تخريب بناهای تاريخی و ملی هدفمندانه صورت ميگيرد
ايلنا:عضو کميسيون فرهنگی مجلس در خصوص تخريب بناهای تاريخی کشورمان هشدار داد. به گزارش خبرنگار پارلمانی ايلنا، "سيد جلال يحيی زاده" در مجلس هشتم با انتقاد از روند تخريب بناهای تاريخی و ملی کشورمان اظهار داشت: «بسياری از دشمنان ما نسبت به وجود اين گونه آثار ارزشمند ابراز نگرانی ميکنند و اين درحاليست كه بناهای تاريخی تابلوی ارزشمند مفاخر ايرانی است.» نماينده مردم تفت و ميبد افزود: «به نظر ميرسد برخی از متعصبين و افراطيون مذهبی با تفکرات گروهکی خاص درصدد از بين بردن تاريخ و پيشينه کهن ايران و ايرانی هستند اما اين کوشش ها راه به جايی نخواهد برد.» وى ادامه داد: «در برخی موارد بافتهای قديمی بعضی شهرها نظير استان يزد، محدوديتهايی ايجاد ميکنند به اين معنى كه اجازه ساخت و ساز جديد يا مرمت نميدهد لذا افراد برای دستيابی به منافع و مطامع مادی نسبت به تخريب اين بناها اقدام ميکنند.» يحيی زاده، مجلس و دولت را به ايجاد راهکارهايی برای رفع مشکلات موجود فرا خواند و افزود: « اگر در لايحه بودجه، اعتباری برای تملک اين بناها ديده شود به طور قطع بسياری از مشکلات موجود برطرف خواهد شد.» وی در عين حال از روند تخريب بناهای خارج از شهر که شامل قاعده فوق نميشود ابراز نگرانی کرد و افزود: «اگر سياسيون به خاطر جنبههای سياسی و برای افراطيون مذهبی برای تعصب نابجا نقش داشته باشند در واقع به دشمنان خارجی و داخلی که با عزت ايران اسلامی مشکل دارند، کمک کردهاند لذا پرهيز از اين اقدامات و روشن کردن افکار عمومی و حتی برخی از به ظاهر روشنفکران ضروری به نظر ميرسد.» يحيی زاده همچنين در خصوص شناسنامه دار شدن برخی اشياء عتيقه نيز اظهارداشت: «اين بحث در کميسيون مطرح شده و در حال بررسی است.» وی ادامه داد: «اگر در اين خصوص قانونی مدون و مصوب شود مشکلات اين بخش نيز تا حدود زيادی برطرف خواهد شد.»
به جوانان سرزمین پدری!
فرهاد عرفانی – مزدک
جوانان ایرانزمین!
در خبرها خواندم که دو هفته پیش، افرادی، به یکی از سرستونهای کاخ آپادانا، آسیب جدی وارد آورده، تا پنجاه درصد آنرا تخریب کرده اند!
اگر خبر فوق را در کنار اخبار اخیر در مورد تخریب فیزیکی نوشته های یکی دیگر از ستونهای همین کاخ و همچنین تخریب نوشته های کتیبه پیدا شده در بوشهر، که سند مالکیت خلیج فارس خوانده شده، بگذاریم و به تهاجم وسیع فرهنگی و رسانه ای استعمار، به بنیانهای هویتی ملت ایران و زبان فارسی و تحریکات قوم و قبیله ای و تجزیه طلبانه نیز توجه کنیم، متوجه حرکاتی همه جانبه و بنیان کن می شویم که هدفی جز نابودی ملت ایران را جستجو نمی کند! حرکتی که توسط آقای مایکل لدین در مؤسسه اینترپرایز، بنیان گذاری شد و اکنون با حمایت همه جانبه سرویسهای اطلاعاتی هلند، سوئد، انگلستان، کانادا و اسرائیل و آمریکا، عربستان، جمهوری آران ( آذربایجان قلابی! ) و ترکیه، به پیش برده می شود.
پان ترکها و پان عربها، پیشتاز این حرکت ضد ایرانی هستند. آنها همان نقشی را بعهده گرفته اند که از منظر تاریخی هم، بعهده داشته اند!
تخریب فیزیکی آثار و اسناد بجای مانده از نیاکان، در دستور کار مزدوران بیگانه قرار گرفته است! چرا که تخریب معنوی ایرانیان و بنیانهای فرهنگی ایشان، تا زمانیکه آثار باستانی وجود دارند، کاری کامل بحساب نمی آید! بر همین اساس است که با کلنگ و تیشه به جان آثار پراکنده در گوشه و کنار کشور افتاده اند و صد البته سربازان گمنام امام زمان هم در خواب ناز بسر می برند!!
جوانان عزیز ایرانی!
به میدان بیائید! با تشکیل گروههای محلی، در هر منطقه ای از ایران عزیز که هستید، به حراست از هویت و هستی خود بپردازید! و مانع ادامه کار این وطن فروشان شده، این مزدوران را به هر شکل که صلاح می دانید، مجازات کنید! نگذارید اندک مدارک بجای مانده از پدرانتان، توسط عوامل بیگانه نابود شود.
بیگانگان در اندیشه نابودی کامل شناسنامه ملی شما هستند! به آنها نشان دهید که فرزندان راستین کورش، بابک و نادر هستید...
10/2/1388
چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ه.ش.
هویت یعنی چه؟
فرهاد عرفانی – مزدک
هویت انسانی، مقوله ای اجتماعی است. همۀ انسانها به هنگام تولد، فارغ از اینکه در کجای زمین بدنیا می آیند، و یا از چه تعلق قومی و قبیله ای برخوردارند، دارای ویژگیهای یکسان نوع انسانی، در میان انواع موجودات زنده هستند و هیچگونه تفاوت ماهوی با یکدیگر ندارند. بنا بر این، مقولۀ هویت انسانی، که در دوران رشد و تکوین انسان در جامعه شکل می گیرد، امری کاملأ اجتماعی و جامعه شناسانه است و ربطی به خون و نژاد و رنگ پوست و امثالهم ندارد.
هویت اجتماعی؛
هویت اجتماعی انسان، از پنج مؤلفه پیروی می کند. به زبان دیگر، بر اساس پنج مؤلفۀ تأثیر گذار، شکل می گیرد؛
1- عوامل جغرافیائی – اقلیمی
2- عوامل سیاسی و تاریخی
3- عوامل اقتصادی و معیشتی
4- عوامل فرهنگی ( زبان و ادبیات و هنر، میراث اساطیری، سنن و آداب، اعتقادات و آئین ها و رسوم و یادمانها )
5- مؤلفه های تربیتی
***
1 - عوامل جغرافیائی – اقلیمی، به مجموعه عواملی گفته می شود که متأثر از ویژگیهای مربوط به اقلیم، طبیعت و آب و هوا است، که در طی قرون و هزاره ها، می تواند بر نوع رفتار زیست – محیطی افراد تأثیر گذاشته، و هویتی اجتماعی خاص، یا احساس تعلقی بخصوص را در یک گروه انسانی، از گذر زندگی تاریخی، ایجاد نماید. ریشۀ بخشی از احساسات مربوط به تعلق سرزمینی را، در این عامل، باید جستجو کرد. اما وجه تشابه در بین یک گروه انسانی، که فقط متأثر از این عامل باشند، قادر به ایجاد هویت اجتماعی نیست، بلکه این عامل، همانگونه که قبلأ ذکر شد، تنها می تواند یکی از عوامل گستردۀ ایجاد هویت، و احساس تعلق به یک گروه خاص انسانی باشد.
2 - عوامل سیاسی و تاریخی:
به مجموعۀ عواملی گفته می شود که متأثر از سرنوشت سیاسی و تاریخی مشترک یک گروه خاص از انسانها هستند. دقت شود که وقتی می گوئیم: « یک گروه خاص از انسانها »، منظورمان همزمان، آن گروهی از انسانها هستند که، در بین خود، می توانند شامل گروهها و دسته های متعدد انسانی، در حوزه های مختلف جغرافیائی باشند. یادمانده های تاریخی، شادیها، غمها و نبردها و شکستها و پیروزیهای مشترک، از جملۀ عواملی هستند که از منظر تحمل نوع نظامهای سیاسی خاص و حوادث مشابه، می توانند تأثیرات ماندگاری بر احساس هویت مشترک بگذارند.
3 – عوامل اقتصادی؛
عوامل اقتصادی در احراز هویت مشترک عبارتند از: شیوۀ تولید اقتصادی، روابط تولید، سطح و نوع تولید، ابزار خاص تولید و امکانات تولیدی یک گروه بخصوص از انسانها، که در یک اقلیم مشخص تاریخی، زندگی کرده و می کنند.
بسته به اینکه این گروه انسانی مفروض، از گذر یک جریان ( پروسۀ ) تاریخی، در هر یک از عوامل فوق، متأثر از چگونه نظامی بوده اند، دارای ویژگیهای مشترکی می شوند، که این ویژگیها، نوعی خاص از احساس مشترک و تعلق تاریخی را ایجاد می کنند. بعنوان مثال، قرنها حاکمیت نظام زمینداری ( فئودالیسم ) در بین ملل اروپائی، و یا حاکمیت نظام ارباب و رعیتی در ایران، منجر به ایجاد دو نوع متفاوت از احساس مشترک، نسبت به روابط تولیدی و رابطۀ انسان با انسان، و انسان با زمین، در بین این دو گروه انسانی شده اند. تفاوت نوع نگاه به اشرافیت در جوامع اروپائی و فرهنگ منتج از آن، با نوع نگاه مردم ایران به همین مقوله، برخاسته از همین تنوع تولید، روابط و ابزار تولیدی متفاوت است.
4 – عوامل فرهنگی؟؛
عوامل فرهنگی، آنگونه عواملی هستند که؛ از گذر زندگی مشترک اجتماعی، و تحت تأثیر نوع روابط انسانی حاکم بر جوامع، و متأثر از کلیۀ عوامل اقلیمی، سیاسی، تاریخی و اقتصادی، ایجاد می شوند. این تأثیرات در صورت تداوم تاریخی، زمینه های پیدایش نوعی خاص از جهان بینی، اعتقادات، زبان مشترک، هنر و سنن و آداب و آئینهای اجتماعی منحصر بفرد را فراهم می آورند. این عوامل، بدلیل اینکه در زمانی نسبتأ طولانی ایجاد می شوند، به همان نسبت ماندگارتر و مستحکم تر از عوامل دیگر هستند، و بخش اصلی از هویت اجتماعی انسان را، شکل می دهند.
عوامل فرهنگی به مرور زمان تغییر شکل می دهند، و ممکن است تضعیف و یا تقویت شوند، اما بن مایه های تاریخی آنها، کمتر دچار تحولات آنی و دوره ای می گردند.
بسته به اینکه انسان، در هنگام تولد، در کدام حوزۀ فرهنگی قرار گیرد، طبیعتأ احساس هویت اجتماعی او دارای مشخصه های منحصر بفرد همان حوزه ( در آینده ) می شود. این مشخصه ها، با انسان و رشد اجتماعی او، از طرف محیط زندگی، محیط آموزش، محیط کار و مجموعۀ روابط اجتماعی، به وی، خودآگاه و یا نا خودآگاه، تزریق می شوند. ارادۀ انسان بالغ، کمتر می تواند در این ماندگارهای ریشه دار، تغییر ایجاد کند، بلکه حداکثر، سمت و سوی رفتار اجتماعی را می تواند تا حدی تحت تأثیر قرار دهد. بنا بر این، هویت فرهنگی، امری نیست که از کسی سلب شود یا بتوان به زور به وی تحمیل کرد. این هویت، در واقع، هستۀ اصلی تشکیل دهندۀ شخصیت اجتماعی انسان است. بنا براین، طلبیدنی و خواستنی نیست! آنچه اینروزها در گوشه و کنار، و بخصوص آذربایجان، تحت عنوان « هویت طلبی » مطرح می شود، در واقع نوعی از حقه بازی سیاسی، نه برای احراز هویت، بلکه در واقع به جهت سلب آنست! که در هر دو صورت، آب در هاون کوبیدن است!
همانگونه که ذکر شد، هویت اجتماعی انسان، از عوامل بسیاری متأثر است، که حوادث و رویدادها و تغییرات مقطعی، قادر به ایجاد تغییرات اساسی در بن مایه های آن نیستند، و نمی توان با تکیه بر یک یا دو عامل تمایز، مثل زبان و یا اعتقادات، بین گروهی از انسانها، با گروهی دیگر، اعلام هویت مستقل کرد!
گروه انسانی فاقد هویت، و یا سلب هویت شده، بر روی کرۀ زمین وجود ندارد، چرا که انسان در جامعه زندگی کرده و رشد یافته است، و تکامل او، اجتماعی بوده است، نه انفرادی! هر انسانی، در هر جامعه ای که زندگی می کند، جدا از مسائل حقوقی و سیاسی در یک مقطع خاص تاریخی، دارای هویت مشخص اجتماعی و تاریخی است. می توان هویت مشخص تاریخی او را نادیده گرفت، اما نمی توان آنرا سلب کرد! بنا بر این، طرح بحث (( هویت طلبی )) تنها می تواند با اغراض خاص سیاسی، بجهت ایجاد تفرقه مطرح شود و لاغیر! اگر منظور از بحث هویت طلبی، نادیده گرفتن یک هویت مشخص، مثلا هویت آذربایجانی باشد، که این نیز یک مغلطه بزرگ است! چرا که در کل تاریخ اجتماعی منطقه آذربایجان ایران، ما هرگز با یک هویت اجتماعی خاص و مستقل از مجموعه هویت ایرانی، روبرو نبوده ایم. مردم این منطقه از ایران، در تمامی مؤلفه های برشمرده شده برای کسب یک هویت اجتماعی، با دیگر مردمان در سایر مناطق، مشترک بوده اند، و از گذر یک زندگی مشترک چند هزار ساله، هویتی غیر از هویت یک ایرانی را نشان نمی دهند.
5 - عوامل تربیتی؟؛
آخرین عامل تأثیر گذار در شکل گیری هویت اجتماعی انسان، عامل تربیتی است. این عامل، خود متأثر از عواملی همچون، نوع روابط اخلاقی – فرهنگی و رفتاری حاکم بر خانواده، آموزش و پرورش، و همچنین جامعه است. هر یک از این سه حوزه، بخشی از حوزۀ نفوذ تربیت انسان را شکل می دهند. بسته به اینکه هر یک از عوامل فوق، چقدر گسترده تر عمل کنند، و انسان مورد نظر را تحت پوشش آموزه های خود قرار دهند، تربیت انسانی را می توانند در حوزۀ نفوذ خود بگیرند. امروزه، آموزش و پرورش و جامعه ( بخصوص بخش مربوط به رسانه ها )، سهم عمده تری نسبت به عامل خانواده، بر عهده گرفته اند و شاید بهمین دلیل نیز باشد که تشابه بیشتری در بین گروههای انسانی، مشاهده می شود.
هویت ایرانی!
با توجه به آنچه آمد، اکنون راحت تر می توان به مبحث هویت ایرانی، و مباحث جدید مطروحه از جانب عوامل استعمار گران در اینمورد پرداخت. مباحثی همچون بحث خنده دار! هویت طلبی، تفاوتهای گویشی و یا زبانی، تمایزات فرهنگی و شک و تردید های تاریخی.
هنگامیکه صحبت از « ایران » می شود، ذهن، خودبخود، متوجه جغرافیای سیاسی فعلی، و ترکیب جمعیتی، و ویژگیهای امروزین آن می شود، در حالیکه از منظر هویت شناسی، واژۀ « ایران » در بر گیرندۀ دیرپا ترین یادمانهای مدنی و تاریخی بشریت، در حوزه ای بسیار گسترده تر از مرزهای سیاسی امروز است.
ایران، کهن ترین سرزمینی است که بشر موجود در آن، در طی هزاره ها، هویت اجتماعی یافته، و مجموعه ای از مشخصه های خاص و متمایز را، از گذر این هزاره ها، شکل داده و پرورانده است.
اگرچه هویت مکتوب ایرانی، خود را با داده های میترائی و اوستائی نمایان می سازد، اما این داده ها، هرگز نمی توانسته اند یکشبه، و خلق الساعه، پدید آمده باشند، و نتیجۀ هزاران سال بده – بستان اجتماعی – اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در بین گروههای گستردۀ انسانی، بوده اند. گروههایی که شاید امروز هیچ نشانی از ایشان نباشد، اما میراث آنها، بخشهای اصلی هویت ایرانی را شکل می دهند و او را از بقیه مردمان، در سایر حوزه های هویتی، جدا می سازند. مشخصه های اصلی این هویت را می توان در چنین زمینه هائی بر شمرد:
1- حوزۀ جهان بینی و فلسفه و اخلاق
2- حوزۀ سنن و آئین و رسوم
3- حوزۀ زبان و ادبیات و هنر و فرهنگ
4- حوزۀ جمعیت شناسی
با یک نگاه سریع به چهار حوزۀ فوق، و موضوع تأثیرات هویتی آنها، بسادگی می توان، هویت ایرانی را تعریف کرد؛
ایرانیان، مردمانی هستند از تیره های مختلف انسانی، با روابطی دیرپا، که از در آمیختگی جمعیتی، در طی هزاره ها، هویتی مشترک، بنام هویت ایرانی، یافته اند. آنها همواره اعتقادات گوناگون داشته اند، اما اهل تعصب نبوده، بلکه اهل تسامح بوده اند. به احساسات انسانی، اهمیت فوق العاده داده اند، اهل مدارا و مهر و محبت و عشق هستند. دوستدار زیبائی و هنر می باشند. زبان فارسی و شاخه های گویشی آن، در طی حداقل چهار هزار سال گذشته، محور شکل دهی هویت ادبی – فرهنگی ایشان بوده است.
ایرانیان توانسته اند مجموعه ای از رسوم و آئین های منطبق با طبیعت، و حیات این جهانی انسان را، شکل دهند که اکنون، دارای ارزشهای همه بشری است. این هویت، با مشخصه های فوق، اگر چه دائمأ به اشکال مختلف، مورد تعرض قرار گرفته است و در زوایائی، تقویت، و در جهاتی، تضعیف شده است، اما در نگاه به رفتار اجتماعی هر ایرانی، به سهولت عناصری از مجموعۀ فوق را می توان در وی، و منش و سلوک او، دریافت.
ایرانی، مغرور و شجاع، فهیم و انساندوست و صلح طلب و آزادیخواه و عدالتخواه است. اهل تعصب نیست، اهل تحمل است! به دانائی و دانش عشق می ورزد و اهل جنگ و نفرت نیست و صلح طلب است. هویت اصلی او، با ستایش شادی، عجین است، اگرچه قرنها تلاش شده است که اندوه، بر وی حاکم شود. ایرانی، خونگرم است و همدردی می کند، و اهل همدلی است، و به روابط انسانی و محبت آمیز، اهمیت فوق العاده ای می دهد.
ایرانی، ارزش فوق العاده ای برای زحمات پیش قراولان اندیشه و هنر و ادبیات قائل است، و در طی هزاره ها، از میراث گذشتگان، در این زمینه ها، حفاظت کرده و بر آن افزوده است. ایرانی، هرگز به حقوق دیگران تجاوز نمی کند، اما سرسختانه از حقوق خود دفاع می کند. ایرانی، همیشه با سلاح اندیشه، به نبرد با متجاوزین به حریم زندگی تاریخی اش رفته است!
ایرانیان، میهمان را گرامی می دارند و همواره وی را در خانۀ خویش ( سرزمین ایران ) پذیرفته اند، و اتاقهای این خانه را با او شریک گشته اند، اما به این خانه عشق می ورزند، و حاضر نیستند از خیر آن بگذرند!!
با این اوصاف، هر کس در این سرزمین، و یا خارج از آن، نشانه های از ویژگیهای بر شمرده را، در خویش می بیند، هویت ایرانی دارد، و هر کس این هویت رابر نمی تابد، حتی اگر شناسنامۀ ایرانی داشته باشد، ایرانی نیست.
امروز، همۀ کسانیکه تحت هر عنوان، و به هر بهانه ای، در برابر این هویت ایستاده اند، و تلاش می کنند بصورت ساختگی، و با جعل تاریخ، و ترویج نفرت، هویتی دروغین را، تحت عنوان هویت طلبی!؟، به بخشی از این مردم حقنه کنند، مطمئنأ دشمن این ملت هستند، و هیچ نیت خیرخواهانه ای، در پس ادعاهای دروغین، و غیر علمی ایشان، وجود ندارد.
مردم ایران، جدا از اینکه در کدام بخش این سرزمین زندگی می کنند، و در منطقۀ خود، دارای چه ویژگیهای بومی هستند، و چه دین و آئین و گویش و زبانی دارند، در آنچه بعنوان هویت ایرانی تعریف شد، مشترک هستند. این هویت، در پی هزاران سال زندگی مشترک، همراه با غم و شادی و تلاش و رزم مشترک، و تلاش گسترده فرهنگی بدست آمده است، و آن را نمی توان با مشتی خزعبلات دست ساز بیگانه، از ایشان سلب کرد، و تحت عنوان بی معنای « هویت طلب »، بخشی از این مردمان را بدون هویت، و طالب هویت! دانست. مردم ایران، چنین توهین و تحقیری را هرگز نخواهند پذیرفت.
مردمی که عمیق ترین اندیشه های انسانی، و مفهوم مدنیت و انسانیت را، در قالب برجسته ترین و بزرگترین نمونه های ادبی و هنری، به بشریت عرضه کرده اند، نیازی به هویتهای جعلی مشتی نوکر استعمار ندارند، و پاسخ این دشمنان دوست نما را، با همبستگی آهنین، و پایفشاری بر هویت اصیل ایرانی خود، خواهند داد!
اول مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت
شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ه.ش.
فرهاد عرفانی – مزدک
در این نوشته نمی خواهم به تاریخ روابط ایران و انگلیس بپردازم، زیرا نه مجال آن هست و نه چندان نیازی به این کار است! به اندازۀ کافی در اینمورد کتاب و مقاله نوشته شده است. غرض از نگارش این مقاله، پرداختن به آنچنان راهکارهائی است که بتواند، نه حتماً در کوتاه مدت، بلکه در دراز مدت، به دخالتها و توطئه چینی های استعمار پیر پایان دهد.
1 - ترویج هر چه گسترده تر آموزش زبان انگلیسی، از طریق موسسات آموزشی، پذیرش دانشجو، نشر کتب و مجلات و روزنامه ها، تولیدات انبوه آثار هنری و فرهنگی.
2 - رسمیت دادن زبان انگلیسی، بعنوان زبان دوم، در آموزش و پرورش کشور.
3 - راه انداختن نهضت یکطرفه ترجمه از زبان انگلیسی به فارسی، در جهت انتقال یکسویه فرهنگ و ادبیات و تخریب فرهنگ ملی.
4 - القای زبان انگلیسی، بعنوان زبان علمی و جهانی!
5 - تلاش در جهت تغییر خط و قطع ارتباط فرهنگی بین نسلها.
6 - تحقیر زبان ملی، از طریق عوامل فرهنگی و خودباختگان داخلی.
7 - تقویت زبانهای محلی و در تقابل قرار دادن آنها با زبان مشترک.
8 - ترویج آسانگیری در بکار گیری واژه های انگلیسی، و نداشتن تعصب نسبت به داشته های لغوی، و همچنین، از بین بردن حساسیت نسبت به ورود واژگان خارجی.
9 - ترویج و القای مساوی بودن سواد و معلومات بالا، با دانستن زبان انگلیسی!
با اتخاذ و بکار گیری روشهای بر شمرده شده، بخصوص در صد و پنجاه سال گذشته، استعمار انگلیس موفق شده است فرهنگ خود باختگی و بیگانه پرستی را، تبدیل به فرهنگ عمومی جامعه کرده، و بویژه روشنفکران، نخبگان و مدیران سیاسی جامعه را تحت تأثیر قرار دهد، و از سوی دیگر، راه را برای تضعیف هر چه بیشتر زبان فارسی، بگشاید. از همین روست که می بینیم حساسیت نسبت به حفظ و گسترش زبان ملی و مشترک، روز بروز کمتر شده، و اغلب برگزیدگان جامعه، به خودزنی در این زمینه مشغول گشته اند. کار تا آنجا بالا گرفته است که استعمار، اکنون، علنی و رسمأ وارد صحنه شده، و توسط عوامل خود، دقیقأ همان سیاستی را که صهیونیستها در سرزمینهای فلسطینی پیش می برند، در مناطق مرزی، و در میان اقلیتهای قومی ایران، به پیش می برد: یعنی تلاش در جهت تغییر هویت ملی و منطقه ای. بعنوان مثال تلاش می شود اسامی فارسی مناطق آذری نشین، از فارسی به ترکی تغییر داده شود. برای این مناطق، تاریخ جداگانه و مستقل از ایران تدوین شود. خواست آموزش و پرورش به زبان محلی؟! ( و نه آموزش ِ زبان مادری! )، به یک خواست عمومی تبدیل شود!!! ادبیات ملی و فارسی، در حوزۀ منطقه ای، تضعیف شده، ادبیات بومی گسترش یابد. زبان محاوره و روزمره در ارتباطات اداری و آموزشی و دانشگاهی، از فارسی به ترکی تغییر یابد. پستها و مسئولیتهای اداری و دولتی، به افراد ترک زبان سپرده شود...
همانطور که مشاهده می شود، پیشبرد سیاستهای فوق الذکر، در دراز مدت، نتیجه ای جز جدائی انداختن هر چه بیشتر، بین مناطق فوق الذکر، با بقیۀ پیکرۀ هویت ملی، ندارد! و در نهایت، به تجزیۀ این مناطق، و نابودی فرهنگ چند هزار سالۀ مبتنی بر زبان فارسی، که رمز اصلی وحدت ملی است، منجر می شود.
چگونه با سیاستهای فرهنگی استعمار مقابله کنیم؟
اولین، مهمترین، و اساسی ترین گام، حذف زبان انگلیسی از عرصۀ آموزش عمومی کشور است!
شاید این پیشنهاد، با توجه به جو موجود در رابطه با این زبان، کمی عجیب بنظر رسد، اما با توجه به آنچه آمد، و توجه به این امر مهم که زبان انگلیسی، همان اسب تروای فرهنگی استعمار است، پذیرش پیشنهاد فوق آسانتر می شود.
قبول این پیشنهاد، به معنی محروم کردن نظام آموزشی و تحقیقاتی کشور، از منابع موجود به این زبان نیست، چرا که می توان با یک برنامه ریزی حساب شده، نیروهای لازم را در زمینه های مورد نیاز، آموزش داد و بکار گرفت. آنچه مورد نظر است، عمومیت آموزش این زبان، به شکل امروزی آنست.
اساسأ چه نیازی هست، و چه لزومی دارد، که میلیونها جوان این مملکت به زبانی مسلح شوند ( آنهم بصورت ناقص )، که هیچ کارکرد فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مثبتی ندارد؟ شاید مدافعان ادامۀ روند کنونی چنین تبلیغ کنند که، مگر می شود در جهان امروزی، که این زبان، بعنوان زبان بین المللی، مورد استفادۀ همۀ ملتها، در همۀ زمینه هاست، ما خود را از آموزش و بکار گیری آن محروم کنیم؟ و اساسأ این کار شدنی است؟
در پاسخ به این پرسش باید گفت، اولأ خود ِ این تبلیغ، که زبان انگلیسی، زبانی بین المللی است، یک دروغ بزرگ است!! میلیاردها نفر مردم روی کرۀ زمین، از زبانهائی دیگر در ارتباطات خود استفاده می کنند، و دچار هیچ مشکلی هم نشده اند! ثانیأ، امروزه با توجه به گستردگی عرصۀ ارتباطات، منابع علمی و هنری و تحقیقاتی، به بسیاری از زبانهای دیگر نیز موجود است، و از این نظر، مشکلی پیش نخواهد آمد، سومأ، ترجمه، در بسیاری از زمینه ها می تواند کاملأ راهگشا باشد ،و چهارم اینکه، تربیت نیروهای متخصص در زمینۀ زبان انگلیسی، بسیار ارزانتر و کم خطرتر از آموزش عمومی این زبان است!
...
سفارتخانه ها و مراکز آموزشی و فرهنگی و خبری و رسانه ای کشورهائی همچون انگلیس، بدون هیچگونه شک و تردیدی، نه ابزاری برای ایجاد رابطۀ معقولانه و گسترده، بلکه دقیقأ ابزاری بجهت گسترش سلطۀ استعماری هستند و هیچگونه سودی را متوجه کشور نمی کنند. رابطه با چنین کشورهائی ( بخصوص انگلیس ) می تواند از طریق دفتر حفظ منافع دنبال شود.
...
بیرون آمدن، و فسخ کردن تعهد نامه هائی که متضمن منافع ملی نیست، باید در دستور کار قرار گیرد. عضویت در برخی از این تشکیلات و سازمانها، همچون آژانس بین المللی؟! انرژی اتمی، علاوه بر اینکه، هیچگونه منافع کوتاه مدت و دراز مدتی برای کشور ندارد، که با ایجاد محدودیتها و موانع متعدد، و تحت الشعاع قرار دادن روابط بین المللی، تنها در خدمت تداوم سلطۀ استعمار عمل می کند. کشمکشها ی چند ساله پیرامون برنامۀ اتمی ایران، نمونۀ بسیار خوبی از این دست است. تداوم عضویت در چنین سازمانها و متعهد ماندن به چنین پیمان نامه هائی، عدول از منافع ملی و در تعارض با منافع دراز مدت کشور است.
بخش دوم
باید به این نکته اساسی توجه داشت که بدون فراهم بودن زمینه های مناسب داخلی در حوزه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، مبارزه با استعمارممکن نیست! آنچه به استعمار میدان می دهد، وجود اختناق و استبداد و بی عدالتی اقتصادی و عقب ماندگی فرهنگی ست.
وضعیت بستۀ سیاسی و اختناق، بهترین زمینه را برای استعمار فراهم می آورد تا بر پایۀ تبلیغات دروغین، عوامفریبی، و وعده و وعیدهای توخالی و جعل آگاهیهای تاریخی، به جذب نیرو در جهت پیشبرد اهداف خود بپردازد.
مردمی فاقد چشم انداز روشن از آینده، بی اطلاع از پیچیدگیهای سیاسی و حیله های استعماری، نا امید و بی انگیزه و خنثی از منظر نقش آفرینی اجتماعی و سیاسی، غرق در گرفتاری دستیابی به حداقلها برای ادامه حیات، تحقیر شده و به بازی گرفته نشده، و سر انجام، فاقد انگیزۀ لازم در دفاع از هویت و هستی ملی، به راحتی، به ابزار پیشبرد سیاستهای استعماری تبدیل می شوند و با کوچکترین در باغ سبزی، خام می شوند!
جامعه آنگاه حاضر خواهد بود و قادر خواهد بود در برابر استعمار بایستد که احساس کند از چیزی متعلق به خود دفاع می کند. مردم باید احساس کنند که وطن، خانۀ آنهاست، سرای امن و مکان آسایش و رفاه و آزادی آنهاست. آنها باید احساس کنند که بعنوان یک انسان، دارای حق و حقوقی هستند، قادرند بر سرنوشت خود تأثیر بگذارند و آنرا تغییر دهند. آنچه را نمی خواهند و مطلوب نیست کنار بگذارند، و آنچه را مایل اند، بر گمارند و انتخاب کنند.
مردم باید احساس کنند که منابع ملی کشورشان صرف آبادانی مملکت و رفاه آنها و فرزندان و آیندگانشان می شود. آنها باید احساس کنند که قدرتی فراتر از ارادۀ ایشان، و قوانین مربوط به اعمال این اراده، وجود ندارد. همه در برابر مسئولیتی که بعهده گرفته اند، پاسخگو هستند، و قدرتی ماورای اراده و رای آنها، در یک شرائط آزاد، و با گزینه های متفاوت، وجود ندارد.
مردم باید احساس کنند که کسی به جای آنها تصمیم نمی گیرد و تصمیم گیرندۀ نهائی در همۀ امور ، رأی جمعی آنها و ارادۀ ایشان است.
آزادی سیاسی، عدالت اجتماعی، حقوق انسانی و مدنی، و سرانجام، تن دادن حکومت به خواست و ارادۀ مردم، تنها و تنها در صورت وجود چنین شرائطی است که مبارزۀ ضد استعماری محقق می شود! هر گونه ادعای دیگری خارج از چهارچوب فوق، تنها یک دروغ بزرگ است و زمینه ساز ادامۀ سیطرۀ استعمار بر سرنوشت مردم.
آنهائی که تصور می کنند می توانند بجای مردم فکر کنند و بیاندیشند و تصمیم بگیرند و ارادۀ خود را بالاتر از رأی و خواست مردم و متصل به جائی در آسمانها! و یا متکی به قوۀ قهریه بدانند، هرگز نمی توانند از مشروعیت مبارزۀ ملی و ضد استعماری برخوردار شوند و ادعای آنها در چنین زمینه ای، دروغی سفیهانه است که تنها بکار خودفریبی و عوامفریبی می آید.
فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی
دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹ ه.ش.


فرهاد عرفانی – مزدک
در پی عملیات جنایتکارانۀ زاهدان، تعداد بسیاری از هموطنانمان کشته و مجروح شدند. ناگفته پیداست که طراحی و تدارکات اینگونه عملیات، توسط سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی غرب، و بخصوص انگلیس و آمریکا، صورت پذیرفته، و توسط ابلهان وهابی فریب خورده و آموزش دیده در عربستان و پاکستان و افغانستان، به اجرا در آمده است.
تکه تکه کردن انسانهای بیگناه و مردم عادی را، هیچ منطق انسانی، و استدلالی، توجیه نمی کند. نام این حرکات و کثافتکاریهای چندش آور ضد انسانی، نه فعالیت سیاسی است، نه مبارزه و پیکار است، نه آزادیخواهی است و نه عدالت طلبی. آنانکه دست به چنین جنایاتی می زنند، نه انسانند و نه بوئی از انسانیت برده اند و اگر روزی صاحب قدرت شوند، همین اعمال کثیف ضد بشری را، در ابعادی وسیع تر، انجام خواهند داد. گروهها و دسته های سیاساختۀ جند الله، الاهواز، پژاک و حرکت ملی آذربایجان و...، نه سازمانهائی سیاسی اند، و نه اساسأ، انسانیت، حقوق بشر و آزادی و عدالت، مسئلۀ آنان است. این فرقه های خطرناک جنایتکار، فقط و فقط بجهت انحراف مبارزات مردم ایران، و ایجاد تفرقه، و در نهایت، فروپاشی مملکت، و توسط بیگانگان بوجود آمده و همه گونه حمایت می شوند.
اینجانب ضمن محکوم کردن این اعمال ضد انسانی، از تمامی رهبران سیاسی و روشنفکران می خواهم تا با صراحت، موضع خویش را در برابر این فرقه های آدمکش روشن ساخته، و حساب خود را از این جنایتکاران جدا کنند.
بیست و ششم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی
چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ه.ش.
اصول حاکم بر سیاست خارجی!
فرهاد عرفانی - مزدک
کار وزارت خارجه، تنظیم رابطۀ هر کشور، بر اساس منافع ملی، با دیگر کشورهای جهان است. بنابراین، اصل بنیادین در هر تعاملی با دیگر کشورها، پیش از هر چیز، مصالح و منافع ملی است. بر این اساس، منافع و مصالح دیگر، از جمله داد و ستد های اقتصادی، مراودات فرهنگی، روابط ایدئولوژیک و عقیدتی، سیاستهای تاکتیکی و همچنین تعاملات نظامی، همه و همه، تابعی از اصل بنیادین منافع ملی کشورها هستند، و نه مقدم و همطراز با آن!
و اما منافع ملی، در حوزۀ سیاست خارجی، شامل کدامین شاخصه هاست؟
منافع ملی هر کشور، شامل اصول حق حاکمیت سرزمینی، حق حاکمیت ملی، حق تعیین مصالح اقتصادی، و حق تعیین سیاستهای راهبردی کشورهاست، و از این میان، مهمترین اصل که دیگر اصول بر محور آن شکل می گیرند، حق حاکمیت سرزمینی و تمامیت ارضی هر کشور است، چرا که بدون این اصل، بقیه اصول، موضوعیت و توجیه وجودی خود را از دست داده، بی معنا می شوند! تا سرزمینی نباشد، حق حاکمیت بر آن نیز معنا پیدا نمی کند، و طبیعتأ مصالح و منافع دیگر، همچون مسائل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و عقیدتی هم نمی توانند موضوعیت پیدا کنند!
چرا مصالح عقیدتی، محور تنظیم روابط خارجی نیست و نباید باشد؟
اصول دیپلماتیک حاکم بر روابط بین الملل، در مسئله حق حاکمیت سرزمینی، تقریبأ در سطح جهان، یکسان است و همۀ حکومتها از آن آگاه هستند، بنا بر این، هیچ کشوری، از منظر حقوق بین الملل، نمی تواند نسبت به عدم رعایت این حقوق قانونی، اظهار به تجاهل کند! بر این اساس، ادعاهای سرزمینی، اغلب پیش از آنکه محملی قانونی داشته باشند، بر اساس قوت یا ضعف برخورد دیپلماتیک، و یا عدم مشروعیت سیاسی حاکمیتها و در ضعف قرار داشتن آنها، صورت می پذیرد. در چنین شرائطی است که دولتها و حکومتهای متعرض، به خود اجازه می دهند، بر خلاف حقوق بین الملل و یا حقوق قانونی کشورها، به نقض حق حاکمیت سرزمینی کشورهای دیگر مبادرت ورزند. در چنین شرائطی، هر وزارت خارجه ای، در وهلۀ اول، اقدام به دفاع قانونی، از مجاری دیپلماتیک می کند و تلاش می نماید با احضار سفیر، اخطار، تهدید به تغییر روش سیاسی، کاهش سطح روابط سیاسی – اقتصادی، و در نهایت، شکایت به مراجع قانونی بین المللی، حقوق خود را استیفا کند، و در صورتی که اعمال صورت گرفته، نتیجۀ مطلوب نبخشد، اقدامات سخت تر، از جمله هشدارهای امنیتی، و سپس اقدام نظامی ( بعنوان آخرین وسیلۀ دفاع از حق حاکمیت سرزمینی )، صورت می پذیرد.
باید توجه داشت که کوتاهی در طی مراحل فوق الذکر، به هر دلیلی و هر توجیهی، کشور و یا کشورهای متعرض را جری تر، و دامنۀ اقدامات بعدی ایشان را، گسترده تر می کند. بنا بر این، سطح روابط با کشورها و دولتهای خارجی، باید دقیقأ متناسب با احترامی باشد که کشورها و دولتهای مزبور، نسبت به حق حاکمیت سرزمینی و حق حاکمیت ملی، و در مجموع، منافع ملی کشور مورد نظر، قائل هستند!
وضعیت سیاست خارجی ایران در سی و یک سال گذشته!
مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیامی
***
شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه.ش.
ایران در میان دو هدف متعارض!
فرهاد عرفانی – مزدک
در حال حاضر، ایران در کانون تعارضات جهانی قرار گرفته است. اینموضوع را با یک نگاه به درگیریهای سیاسی – نظامی منطقه، بسادگی می توان دریافت. از سوئی تعارض منافع و راهبردهای غرب با روسیه و چین و متحدان آنها در منطقۀ قفقاز، از طرف دیگر تعارض راهبرد کشورهای عربی با غرب، در افغانستان و عراق و پاکستان و فلسطین و لبنان، و از جهتی دیگر، تعارض راهبردی کشورهای عربی با ایران، بر سر خلیج فارس، عراق، افغانستان و فلسطین و لبنان.
در این میان، تضاد منافع و مصالح در حوزه های کوچکتر و محدودتر نیز مطرح است، که موضوع مورد بحث این مقاله نیست.
از میان درگیریهای راهبردی فوق، دو نقطۀ کانونی: حرکت کشورهای عربی، و بخصوص عربستان، با تحرکات کشورهای غربی و بخصوص آمریکا و انگلیس، در حوزه های عراق و افغانستان و پاکستان، مستقیمأ منافع ملی ایران را به مخاطره می اندازد. ماهیت این تعارض، به تلاش عربستان و دیگر کشورهای عربی، برای تقویت دنباله های خود در منطقه ( مانند طالبان، القاعده، لشکر محمد، سپاه صحابه و بازماندۀ گروه ریگی و... )، و از این طریق، دور کردن خطر دمکراسی مورد ادعای غرب از حوزۀ اقتدارشان، بر میگردد، و از سوی دیگر، به تلاش کشورهای غربی و ناتو، برای پیشبرد راهبردهای منطقه ای قرن بیست و یکمی شان در حوزه های خلیج فارس، افغانستان، عراق و پاکستان، و مبارزه با همان گروههای مورد حمایت عربستان و کشورهای عربی، بعنوان موانع اصلی شکل گیری حکومتهای حامی غرب.
آنچه تعارض فوق « با آنکه بسیار روشن در جریان است » را چهره ای پنهان داده است، رابطۀ ظاهری کشورهای عربی با اروپا و آمریکاست که در گذشته بسیار حسنه بوده است، اما در دهۀ اخیر و بخصوص پس از یازده سپتامبر، به کشمکش راهبردی بر سر مسأله استقرار دمکراسی های غربی و حذف نظامهای بستۀ استبدادی، تبدیل شده است.
غرب می داند که این رژیمها همواره در معرض خطرات ناشی از انقلابها و جنگها قرار دارند و ثبات منافع آنها در منطقه را بخطر می اندازند، بنابر این در طرح راهبردی شان، در پی جایگزینی تدریجی این حکومتها با دمکراسی های شبه لیبرال هستند، تا بتوانند سیاست و بازار قرن بیست و یکم را تحت کنترل داشته باشند. این دقیقأ همان نکته ای است که شامۀ رهبران بی خاصیت، پر مدعا و مفتخور و مستبد عرب، آنرا بخوبی حس کرده است. هم از اینروست که تلاش می کنند با سنگین کردن هزینۀ تحولات مورد نظر غرب، یا آنها را از اجرای طرح راهبردی شان منصرف و یا آنرا تا جای ممکن به تأخیر اندازند.
از سوی دیگر، این سنگ اندازی در اجرای طرح خاور میانه ای ناتو، سود بزرگ دیگری نیز برای اعراب دارد، و آن، ممانعت از بسط و گسترش نفوذ جمهوری اسلامی، و گروههای وابسته به آن، در مناطقی است که اعراب بصورت سنتی، بر آنها اعمال حاکمیت عقیدتی کرده اند. مقابله با زیاده خواهی شیعیان، در اصل، اسم رمزی برای تقابل همه جانبه با آن چیزی است که آنها آنرا نفوذ ایران می خوانند.
موضوع طالبان!
برای درک بهتر پدیدۀ طالبان، باید از نظر زمانی، به خیلی پیشتر، یعنی دوران جنگ سرد بازگشت. سنت ساخته و پرداخته کردن گروهها و فرقه های مذهبی، از جملۀ میراثی بود که استعمار انگلیس، پس از خروج از شبه قاره هند و خاور میانه، برای آمریکا به یادگار گذاشت. این میراث، با شکل گیری جنگ سرد، میان جبهۀ غرب، با مجموعۀ کشورهای سوسیالیستی، تبدیل به یکی از مهمترین ابزار نفوذ و خرابکاری، یا اجرای طرحهای تاکتیکی و راهبردی کشورهای سرمایه داری پیشرفته به رهبری آمریکا شد.
با آغاز دهۀ هفتاد و افزایش نفوذ اندیشه های چپ در عراق، ایران، پاکستان و افغانستان و پیدایش طلایه های تحولات عمیق و بنیانی در ساختار سیاسی و فرهنگی خاورمیانه، راهبرد تعیین کنندۀ غرب برای مقابله با آنچه قابل پیش بینی بود، یعنی دگرگونی های عظیم سیاسی، بر این شد که با تقویت نیروها، اندیشه ها و فرقه های مذهبی بنیاد گرا، که بنا بر طبیعت خود، ضد کمونیست هم بودند، از طرفی، این جنبشهای سیاسی را به انحراف کشانده و در جهتی که خود می خواهند هدایت کنند، و از سوی دیگر، با حاکم کردن این بنیاد گرایان بر مناطق فوق، دیوار محکمی در برابر نفوذ کمونیسم بسازند.
در این دهه، بخصوص اواخر آن، دو واقعۀ بسیار با اهمیت در حال وقوع بود:
الف: قدرت گیری تدریجی کمونیستها در افغانستان.
ب : اعتلای جنبش انقلابی در ایران.
هر دو واقعه، در ادامۀ طبیعی خود می توانست منافع غرب در خاور میانه را بشدت بخطر اندازد. غربی ها پیش بینی می کردند که شاه توان ایستادن در برابر این جنبش را ندارد، بنابر این بهتر دیدند پیش از آنکه دیر شود، جایگزین مناسب را برای او و حکومتش، برگزینند. طبیعتأ هیچ جایگزین و هیچ نیروئی بهتر از یک جریان بنیاد گرا، با ویژگیهائی که بر شمرده شد، نمی توانست وجود داشته باشد. بر این اساس بود که آیت اله مطرود ِ در غربت فراموش شده، خمینی، در صدر کار تبلیغاتی بی بی سی و رادیو صدای آمریکا قرار گرفت، و در طی هشت ماه، آیت اله خمینی به نائب الامام خمینی، و سپس با یک ارتقاء درجۀ فوق العاده توسط بی بی سی، به امام خمینی تبدیل شده، همراه با یک دوجین از جاسوسان و مزدوران سرویسهای جاسوسی، به رهبری جنبش پنجاه و هفت تزریق شد! جنبشی که حداکثر خواست آن، پیدایش یک تحول دمکراتیک در وضعیت سیاسی جامعه بود را، مهر انقلاب اسلامی کوبیدند، و ارتجاعی ترین و منحط ترین و مبتذل ترین افکار را بر آن حاکم کردند.
غرب که امید داشت، پس از تحول پنجاه و هفت و سرنگونی شاه، با یک زد و بند سیاسی، نیروهای ملی – مذهبی را جایگزین رهبری خود ساخته ( خمینی ) کند، توسط روحانیت رو دست خورد! اما این ناکامی، هرگز مانع حمایت غیر مستقیم آنها از خمینی و رژیم اش نشد، چرا که در راستای اجرائی کردن راهبردشان در افغانستان، سخت به وی نیاز داشتند. شانه به شانه قرار گرفتن، نیروهای سپاه پاسداران با مأموران سیا در افغانستان، هرگز اتفاقی نبود!! و دستاورد آن، بنیانگذاری دهها گروه و حزب با پسوند اسلامی در این کشور بود، تا با پول و اسلحه ارسالی از ایران و کشورهای غربی، انقلاب اسلامی در افغانستان نیز به نتیجه برسد، که رسید...!
پیروزی بنیادگرایان اسلامی در ایران و افغانستان، تا مقطع سقوط اتحاد شوروی و بلوک شرق، البته که کمال مطلوب بود، اما پس از این تاریخ، تاریخ مصرف این جریانها نیز به پایان می رسید. اکنون دیگر با طرح خاور میانه ای جرج بوش پدر، چنین نیروهائی، تنها موی دماغ بودند، نه چیزی بیشتر! اما در آنسوی قضیه، کفتارهائی که سالها با پول و امکانات مفت تغذیه شده بودند نیز، آیا حاضر بودند به راحتی دست از قدرت بکشند؟!
این پرسشی بود که، وقایع پس از فروپاشی شوروی، به آن پاسخ منفی داد. در ایران، رژیم خمینی ، جای پای خود را سفت کرده و همۀ رقبا را از صحنه دور کرده و اکنون تبدیل به یک مشکل بزرگ در سر راه اجرائی شدن راهبرد آمریکا و انگلیس و ناتو شده بود.
در افغانستان نیز، شرائط وخیم تری حاکم بود؛ فرقه های حرکت اسلامی افغانستان ( حکمتیار )، القاعده و طالبان، که مستقیمأ توسط سازمان سیا و سازمان اطلاعاتی پاکستان و حمایت مالی عربستان، بنیانگذاری شده و سازمان داده شده بودند ( از جملۀ این مأموران سیا، شخص بن لادن بود. )، مانند جمهوری اسلامی، اکنون دیگر خود را در موقعیتی می دیدند، که علاوه بر احساس عدم نیاز به غرب، خواهان دور کردن ایشان از سفرۀ چپاول و قدرتی بودند که به کف آورده بودند!
از این مقطع است که تعارض راهبرد پیشتر ذکر شده، مابین غرب و کشورهای عربی، به رهبری عربستان، آغاز می شود. جناح راست طالبان ( کرزای و یارانش ) با حمایت نظامی ناتو، به قدرت می رسند، و جناح چپ طالبان ( ولد عمر و اطرافیان ) مورد حمایت گسترده کشورهای عربی و بخصوص عربستان قرار می گیرند. مأموریت کرزای، سفت کردن جای پای غرب در منطقه، در راستای طرح خاورمیانۀ بزرگ می شود، و مأموریت ملاعمر و بن لادن، مقابلۀ با اجرای این طرح و بیرون راندن مجریان از این منطقه! از همین روست که می بینیم نیروهای القاعده و طالبان بین عراق و افغانستان و پاکستان، همواره در سفرند!
طالبان، اکنون بعنوان ارتش سری عربستان در منطقه، عمل می کند، و همپای القاعده، با پول شاهزاده های عربستانی و اماراتی و کویتی! به جنایتکارترین فرقۀ اسلامی تبدیل شده است. روشهای استفاده شده توسط این گروه، هیچ وجه تشابهی با شیوۀ عمل یک گروه سیاسی ( حتی آنها که اعتقاد به نبرد مسلحانه و یا تروریستی دارند ) ندارد. سر بریدن و سوزاندن و قطعه قطعه کردن انسانهائی که هیچ نقشی در مناقشات سیاسی ندارند، و عدم پایبندی به هرگونه موازین اخلاقی در نبرد سیاسی، و روشهای مشابه، همه و همه، نشان از شیوۀ عمل مزدوران جنایتکاری دارد که صرفأ به جهت رسیدن به مقاصد خاص سیاسی وارد عمل شده اند، و برای رسیدن به اهداف خود، از هر وسیله ای، هر چند کثیف و غیر انسانی، استفاده می کنند. سابقۀ اعمال چنین شیوه هائی را در تاریخ، فقط از طرف دو گروه می توان سراغ گرفت؛
الف: از طرف قبایل وحشی صحرای عربستان و پس از ظهور اسلام و بخصوص در تهاجم به ایران.
ب: از طرف سرویسهای جاسوسی و شرکتهای خصوصی وابسته به آنها در کشورهای غربی و بخصوص در طی جنگ سرد!
نظر به اینکه جریانهائی همچون القاعده، طالبان، لشکر محمد و سپاه صحابه و جند الله،... از نظر فکری، از تفکر وهابی و سلفی دربار عربستان تغذیه می شوند، و نظر به اینکه، این تفکر بر پایه پایبندی به قران در برخورد با غیر مسلمانان، مرتدان و کافران! و همچنین دشمنان اسلام، شکل گرفته است، طبیعتأ قادر است توده های معتقد بیسواد و نا آگاه بسیاری را در کشورها و در مناطق عقب مانده، بخود جذب نموده، از ایشان به جهت رسیدن به مقاصد مورد نظر استفاده کند.
اکنون نزدیک به بیش از دو دهه است که عربستان با تکیه بر پولهای باد آوردۀ نفتی، در گسترۀ وسیعی از قارۀ آسیا و همچنین در بخشهائی از اروپا! به راه اندازی مدارس دینی مشغول است که در این مدارس، تفکر فوق الذکر آموزش داده می شود، و نیروهای لازم بجهت شرکت در عملیات جنایتکارانه تروریستی، در آنجا تربیت می شوند. نیرو ی اصلی تشکیل دهندۀ گروههای القاعده و طالبان در عراق و افغانستان و پاکستان، تربیت شدۀ چنین مدارسی هستند، در حالیکه رهبران این فرقه های آدمکش، خود؛ میلیاردرهائی هستند که هیچ خدائی بجز پول ندارند!
فرقه های اینچنینی، که سرنخ همۀ آنها، در دست شرکتهای نفتی و تسلیحاتی و سرویسهای جاسوسی غرب از سوئی، و از سوی دیگر، در اختیار حاکمان کشورهای عرب منطقه است، اکنون سرزمین ما، ایران را، در محاصرۀ خود دارند. ساده انگاری است اگر تصور شود، تضاد راهبرد کشورهای غربی و حاکمان عرب، تضادی آشتی ناپذیر است! خیر! این هر دو راهبرد، وقتی به جغرافیای ایران می رسد، تبدیل به یک راهبرد می شود!!! و آنهم نابودی ملت ایران، تاریخ ایران، فرهنگ ایران، زبان مشترک مردم ایران، و سرانجام، تکه – پاره کردن کشور و تجزیه آن است! از همین روست که می بینیم آمریکا، بجای حمله به فرهنگ ارتجاعی ترویج شده توسط جمهوری اسلامی، علیه خشایار شاه فیلم می سازد!!! و کشورهای عربی نیز، در همه جا، نوک تیز حملاتشان، نه جمهوری اسلامی و اعتقادات رهبران آن، بلکه هویت ملی و تاریخی ایرانیان و فرهنگ و زبان و آئین کهن ایشان است! حمایت گسترده عربستان و امارات و دیگر شیخ نشینها از حرکت باصطلاح ملی؟! آذربایجان، گروهک جنایتکار الاهواز، و همچنین وطن فروشانی همچون ناصر پور پیرار، و تکثیر و ترجمه گسترده آثار ضد ایرانی وی، در همین راستاست.
مواضع جمهوری اسلامی در رابطه با این تعارض راهبردی نیز، و بخصوص، زمانیکه در رابطه با ایران به یک راهبرد تبدیل می شود، قابل توجه است. پیش از هر چیز بگویم که اگر تصور می کنید که جمهوری اسلامی، رژیمی یکدست است که بر اساس یک سیاست واحد، سازماندهی و مدیریت می شود، سخت در اشتباهید!
نظام سیاسی ایران در حال حاضر، آش شله قلمکاری است که هر چیزی در آن یافت می شود! مجمع الجزایری که هر کس در آن خر خود را می راند و ارکستری که هر کس ساز خود را بر اساس منافع اش می زند و اساسأ تنها چیزی که وجود خارجی ندارد، مدیریت، راهبرد و برنامۀ واحد در جهت دفاع از منافع ملی است. این وضعیت، بخصوص در دوران حاکمیت علی خامنه ای بر دستگاه سیاست ایران، بشدت تشدید شده است. بر این اساس، هرگز انتظار اتخاذ یک موضع واحد، حساب شده و راهبردی در جهت دفاع از منافع ملی ایران را از طرف این حاکمیت نداشته باشید.
مواضع جمهوری اسلامی در رابطه با راهبرد فوق الذکر، ضعیف، همراه با تأخیر، مقطعی، نامتناسب، پراکنده، و بدور از روشن بینی سیاسی است، و عمدتأ بر پایۀ عکس العمل، شکل می گیرد. در این رابطه، عدم مشروعیت سیاسی حکومت، ضعف و تردید و مالیخولیای رهبری، و توهم وی در رابطه با جهان اسلام؟!، و کشورهای عربی، عدم انسجام سازمانی در ساختار حکومتی نیز غوز بالا غوز شده است، و در مجموع، ایران را در موضعی انفعالی و بسیار ضعیف قرار داده است.
نا آگاهی از علوم پایه در سیاست، و همچنین، نفوذ عناصر سرویسهای جاسوسی غرب در دستگاه حکومتی نیز، باعث شده است که، مجموعۀ تصمیمات گرفته شده در تقابل با راهبرد فوق، در بسیاری موارد، بجای تضعیف سیاستهای استعماری، به تقویت آنها بیانجامد! بعنوان مثال، میدان دادن به گرایشات قومی – قبیله ای، توجه غیر قابل توجیه به خرده فرهنگهای در معرض انقراض، بومی سازی و بومی گرائی استانی و منطقه ای، حذف تاریخ و هویت ملی و شاخصه های آن از آموزش و پرورش، توجه بیش از اندازه به تبلیغات مذهبی، و همچنین، ترویج بیگانه پرستی!، توهین و تحقیر سنتهای ملی، و بر کشیدن مهملات و خرافات قبایل بدوی عرب، و موارد بسیار دیگر، که در مجموع، مستقیم و غیر مستقیم، نه به مقابله با راهبرد غرب و اعراب، بلکه به تقویت آن منجر شده است!
روند فوق، سردرگمی عجیبی را بر دستگاه سیاست خارجی ایران، حاکم کرده، آنگونه که بهترین فرصت را برای همسایگان فرصت طلب و زیاده خواه فراهم آورده است.
در حال حاضر، دورادور ایران، به کانونهای عضو گیری، تربیت، سازماندهی، و برنامه ریزی نرم افزاری، و سخت افزاری، در جهت نفوذ به جامعۀ ایران، و وارد آوردن ضربات فرهنگی، و در صورت امکان « نظامی »، تبدیل شده است.
راه اندازی هزاران شبکۀ تبلیغات اینترنتی، تلویزیونهای ماهواره ای، شبکه های رادیوئی، نشریات محلی، پخش گستردۀ مواد مخدر...، و همچنین، اعزام تیمهای مجرب و آموزش دیدۀ مبلغ دیدگاههای انحرافی عقیدتی و مذهبی همچون وهابیت و سلفی گری، یا گروههای آموزش دیدۀ تخریب و بمب گذاری و...، همه و همه، در سطحی گسترده بکار گرفته شده است، تا اهداف شوم کشورهای فوق الذکر را به پیش ببرد.
اینها، در شرائطی است که، سیاست خارجی جمهوری اسلامی، بجای اینکه در چهارچوب اصل دفاع از منافع سرزمینی و منافع ملی عمل کند، به دستگاه اجرای مماشات، باج دهی، پنهانکاری، عقد قرار دادهای ضد ملی، و حراج منابع کشور، و ساخت و پاخت با مرتجع ترین و ضد ایرانی ترین دولتهای منطقه، تبدیل شده است. دراین سیاست، ملت ایران، اساسأ به حساب نمی آید و کاملأ نامحرم است! و بوقهای تبلیغاتی و رسانه ای جمهوری اسلامی، تبدیل به بلندگوی ترویج منحط ترین زاویه های فرهنگ عربی شده است، تا حدی که تشخیص اینکه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، متعلق به یک کشور عربی و ضد ایرانی است، یا اینکه متعلق به ملت ایران می باشد، کاری بسیار دشوار است!
جمهوری اسلامی با پیشه کردن سیاستهای فوق، علاوه بر اینکه در برابر دو راهبرد فوق الذکر قرار نگرفته است، که عملأ در راستای سیاست انهدام ایران قرار گرفته، و به نوعی، تبدیل به یک طالبان داخلی شده است! طالبانی که همزمان با سرکوب خونین فرزندان ایران، در خیابانها، برای کودکان فلسطینی در نوار غزه و لبنان اشک تمساح می ریزد، و رئیس جمهور آن در زیر تابلوی « خلیج عربی » به کاسه لیسی و دادن باج به ارتجاعی ترین کشورهای منطقه مشغول می شود!!!
چه باید کرد؟
تا زمانیکه یک جنبش قدرتمند ملی، و با رهبری واحد، در برابر این حکومت شکل نگرفته است، شعار « سرنگونی »، تنها به کار ارضاء احساسات فرو خورده می آید، و جز به بی عملی، به چیزی منجر نخواهد شد. دقت کنید که منظور از این نظر، نفی اصل الزام سرنگونی این رژیم، بعنوان مقدمۀ هر نوع دگرگونی نیست، بلکه منظور، جلب توجه مخاطب گرامی به وظائفی بسیار اساسی تر از، گذر از این دوران تباهی و سیاهی، است. وظائفی که مستقیمأ متوجۀ برگزیدگان جامعه ایرانی است:
کار امروز نخبگان و روشنفکران و رهبران فکری ایران، باید کاری از جنس مقاومت و مبارزۀ فرهنگی، و از نوع کار حکیم ابوالقاسم فردوسی باشد! بیدار کردن وجدان ملی ایرانیان، تقویت احساسات میهن پرستانه، افشای نقش ارتجاعی روحانیت در تاریخ ایران، آشنا کردن فرزندان ایران با تاریخ حقیقی سرزمین خود، تشکیل کانونهای فرهنگی تبلیغ و ترویج زبان فارسی و عناصر مترقی فرهنگی و تاریخی آن، تولید کتاب، فیلم، بازیهای رایانه ای، و موسیقی مبتنی بر حماسه ها و داستانهای اصیل ایرانی، نقد و بررسی سیاستهای ضد فرهنگی جمهوری اسلامی، افشای چهرۀ حقیقی حاکمان، و دولتهای کشورهای همسایۀ ایران، و سیاستهای ضد ایرانی ایشان، مبارزه مستمر با قوم و قبیله گرائی و افکار مروج مرکز گریزی، حمایت قاطع از هویت ایرانی و عناصر فرهنگی و مشترک آن، و تبلیغ و ترویج سنتها و آداب تاریخی و اصیل ایرانی، می تواند بخش عمده از کاری باشد، که به حفظ و تداوم حیات هویت ایرانی، علیرغم تمامی تلاشهائی که از سوی دشمنان این ملت صورت می گیرد، بیانجامد.
باید توجه داشت که حاکمان و رژیمهای سیاسی مشابه جمهوری اسلامی، در تاریخ ایران، بسیار بوده اند و چه بسا دهه ها و صدها سال حکومت کرده اند، اما آنچه حیات این ملت را تضمین کرده است، هوشیاری نخبگان و اندیشمندان ایشان بوده است، که ضرورتها را تشخیص داده و هدفمند اندیشیده اند و بر خلق کارهای بزرگ دست یازیده اند.
حفظ این خانه و ادامه حیات این ملت، در گرو نبرد فرهنگی، و از طریق روشنگری، و تلاش در جهت تداوم مفاهیم و عناصر هویتی، در بین نسلهائی است که اکنون در این خاک زندگی می کنند، و آنها که از این پس، شهروندان این شهر جاودانه اند.
حفظ تمامیت ارضی ایران، به هر قیمت! و احیای هویت اصیل ایرانی، وظیفۀ تک تک ایرانیان، در این نبرد روشنائی بر علیه تاریکی است!
***
بیست و هشتم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیامی



